حرف از پول شد و درکنار آرزوهام، یاد بودلر افتادم:
"-چه کسی را بیشتر دوست داری،بگو ایآدم معمایی؟ طلا را؟ -آنگونه از آن بیزارم که شما از خدایان."
از پول و مال بیزارم ولی چه افسوس که مدار زندگی تو این دنیای "امروزی" بر بنای دارایی و ثروت میچرخه.
میدونستی ادامه داره؟
از توی پروف نشون میده ۶ سال از زمانی که با بلاگیکس بودم گذشته. مدال ۶ سالگیم کو؟آمادش کنید لطفا.
مثل این میمونه یسری وقتی اون عدد پر بشه تازه فلان سن حسابت میکنن یسری هم تا وقتی بهش برسی.
زبان مادریم تنها درسی هست که حتی با تقلب هم نمیتونم توش نمرهی خوب بگیرم:)
نصف بیشترش رو خودم نوشتم نصف دیگشم با بقیه (۴ نفر) چک کردم ولی همچنان...
احساس میکنم پاسخنامه ایراد داره. هرطور فکر میکنم حتی با اینکه جواب جلو چشممه نمیفهمم چرا اون گزینه میشه. امیدوارم پاسخنامه اشتباه باشه. بدبختی روم نمیشه تو گروه کلاسی بپرسم که آیا پاسخنامه درسته جدی جدی یا نه. میترسم هم برم پیوی معلم...
از دم مغازهای رد شدم که این رو با گچ نوشته بود:
"چی از این دردناکتر که انسان حقش رو آرزو کنه"
خیلی چیزا هست که فراموش میکنی.اما خب چه میشه کرد؟ ادم همه چیز رو فراموش میکنه؛ حتی خودش رو...
فراموش کرده بودم این جرقهای رو که منو به اینجا کشوند، با دوستهام آشنا کرد... و جرقهای که بهم یه هدف رو نشون داد. میخوام بنویسم. شدیدا میخوام بنویسم. بارها دست به قلم بردم؛گاهی دوستشون دارم،گاهی نفرتانگیزن، گاهی... باعث مقایسهی خودم با بقیه میشن،گاهی هم موجب سرزنشم شدن؛ ولی هنوز میخوام بنویسم. چه عالیای وجود داره؟چه کسی همیشه قبول شده؟ از خواستن همهچیز به بهترین نحو دست بکش.
راستش... میخوام بنویسم و همهچیز رو ثبت کنم. اینکه چه بلایی سرمون اومد، اینکه یه آدم از چه جنبههایی میتونه برخوردار باشه و اینکه... چه اتفاقی افتاد و هرکس به کدوم سمت پناه برد.
وقتی جنگ دوازده روزه شروع شد، جونم رو جلوی چشمهام دیدم و فکر کردم هر لحظه ممکنه تموم بشه. عمرم به همین سادگی و حقیری تموم بشه و چیزی از من نمونده باشه؛هدفم رها شده باشه؛پس شروع کردم به نوشتن ولی چه حیف که تو هیچ کاری استمرار ندارم جز مسواک زدن شبانه.
درهرحال، میخوام بنویسم و به همه نشونش بدم. اما خب خواستن کجا و عمل بهش کجا؟ نمیدونم. کاشکی یه وسیله داشتیم هرچی تو ذهن بود رو مینوشت تا دیگه خیلی از حرفها و نگارههام ناتموم نمونن. نوشتن تنها راه فرار از افکار مزاحمه،تنها راه برای آروم شدنه و تنها راه برای داشتن همدمی هست که مطمئنی به کسی چیزی نمیگه.
با درس نخوندنم امروز به سلامت روانم کمک شایستی کردم.
تا باشد از این درس نخواندنها تو فضای خفه و پر از نورهای مصنوعی.
این از تحمل من فراتره؛ ولی راستش اهمیتی برای کسی نداره.
میدونستی ادامه داره؟حتی دسترسی به ناولام هم ندارم تا با خوندنشون حال روحیم خوب بشه. یه مدت تونستم و اندازه ۵ سال روحیم جوان و بشاش شد ولی الان... خلاصه که تو این حال روحیم شدیدا نیاز به ناولام دارم تا روحم رو تسکین بدن ولی حتی تف هم ندارم. حتی نمیتونم آهنگایی که میخوام رو دانلود کنم. حتی نمیتونم مرحله جدید بازیم رو اپدیت کنم که لااقل اونو بازی کنم و سرگرم شم. بمیرید همتون عاملان بدبختی ایران. هنوز مامانم درکنمیکنه وقتی میگم آسمون همه جا یه رنگ نیست. چرا؟ میگم دوتا چیپس شدن ۴۰۰،من چطور اینجا که هر روزش بدتر از دیروزه زندگی کنم؟ میگه میری اونجا (خارج) میخریش دو میلیون. میگم خب مادر من،اونجا بالاخره درآمد دارم؛ میرم برای شغل داشتن و زندگی چرخوندن.اونجا حقوقم با خرج و دخلم تناسب داره... میگه خب اینجام پول داری:)))) فقط یه جا دلم کباب شد که گفتم اخه من اینجا چه چیز خاصی دارم؟ جوابم رو داد: 《من. من اینجام》:( واقعا سوخت شدم... ولی خب من چیکار کنم که نمیخوام بخاطر شرایط جغرافی مقدار بیشتری از جغرافیا های دیگه دسته بیل در کمینم باشه... میدونم هرجایی سختی خودش رو داره. همه چیز گل و بلبل نیست... ولی اینقدر جهنمی هم نیست.
اون وسط بین بحثمون که میخواست بگه خارجم بری بدبختی هست به طرز خندهداری یه خبری به گوشم رسید. گفت:فکر کردی اونجا چیه؟ فلانیم طلاق گرفته. من:خب که چ_ ها؟ جدی میگی؟
شوک عجیبی بود اون وسط.
دوتا چیپس و دوتا پفک خریدم ۵۰۰(و ۶۰هزارتومان،بیشتر از نصف صدهزارتومان). از ماتحت دارم میسوزم. تا چند هفته دیگه یه چیپسو میدن یک تومان منتظر باشید و ببینید. خیلی سوختم حاجی. خیلی خیلی خیلی. دیگه حتی غذا و خوراکی خوردن هم کمکی برای حال روحی نیست.
انگار جزئی از من شده... تا لحظات پیشش حالم بد بود؛دوباره همون احساسات و افکار. ولی خب تا به جمع رسیدم،یه لبخند تا بناگوش باز شد روی صورتم و با انرژیای که نمیدونم از کجا پیداش شده بود با همه رو در رو شدم و خندیدیم.
ناراحتم... ولی در اون لحظه شاد هم هستم. شاید حتی خودم هم باور کردم که شاد هستم؛شایدهم فقط خیال کردم که ناراحت هستم.
نمیدونم... فقط اینکه از غر زدن بدم میاد ولی دیگه چه کاری میتونم انجام بدم وقتی تمام روزم شده خاکستری و پر غم؟ یه حسی میگه واقعا همه چیز رو برای مدتی رها کن... ولی بدبختی حتی تو موقعیتی هم نیستم که بتونم چیزی رو رها کنم.
این بین یادم باشه باید روز معلم رو به معلمهایی که دوست دارم تبریک بگم...
یجورایی متوجه شدم روابط ناراحت کننده بین بچههای پانسیونم تا حدی روی سجی تاثیر داشته. و جدا از اون احتمالا به عنوان فردی که زیاد نمیتونه پیش بقیه وقت بگذرونه از اینکه یک هفته کامل سر یه ساعت از صبح تا شب پیش بقیه آدما بودم،انرژی اجتماعیم به پایان رسیده و حالم رو بد کرده. البته امیدوارم اینطور بوده باشه و خیلی جدی نباشه این وضعیت.
باورم نمیشه از مشاور مدرسمون راهنمایی خواستم. حتی نمیدونم مشاور مدرسه برای چی هست و چه کارایی انجام میده... درواقع همیشه همه جیز توی مدرسههایی که بودم یه جوک بوده. از شورا بگیر تا کتابخونه داشتن و معاون پرورشی(البته اینیکی دوسال یکی بود خیلی آزارمون داد) و مشاور و این چیزایی که میگن مدرسهها دارن ولی خب تمامش برای من تنها اسمی بود شبیه به چیزی که توی فیلمها میدیدم وجود دارن.
اول صبحی خستم و چشمام پف کرده و درد میکنه. هنوز دلم نمیخواد با اونا رو در رو بشم و میخوام از همه کس و همه چیز فرار کنم... ولی خب به اندازه کافی از برنامه درسیم عقب موندم.
محتوایی شامل نارضایتیها. وقتتون رو هدر ندید
میدونستی ادامه داره؟محموله با موفقیت فرود اومد؛ ولی خلبان احساس میکنه گند زده.
بالاخره بعدچند روز که اون نیومد یا من موشک رو جا گذاشتم... بهش موشک زدم و چشماش از تعجب گشاد شد. نمیدونم واقعا ذوق کرد یا نه؛قیافش از اون دید محدودی که بهش داشتم ذوق زده به نظر میومد ولی... قبل از پرتاب موشک مکث کردم. حس کردم نیازی بهش نداره... امروز خیلی خوش بود. شاید من همه چیز رو اینطور تصور میکردم که حالش بده؟
نقابش رو خیلی محکم میپوشه که نمیدونم آیا واقعا همینقدر حالش خوبه یا تمامش تظاهره و این من رو میترسونه. نمیتونم هیچ احساسی رو درست ازش تشخیص بدم؛مگر زمانهایی که خودم چیزی رو میدونم و از کلمات تکراریش می فهمم حالش بده.
بگذریم؛حرفم این بود که بعد از تحویل محموله با رفتارم گند زدم. نمیخواستم بقیه متوجه بشن پس کلی ادا و شکلک مسخره درآوردم که هیس صداشو در نیار و... واقعا باید رعد و برق بهم زد. چرا اینطور زمانها مثل احمقها رفتار میکنم؟ بعدش تا چند دقیقه از خجالت فقط داشتم از درون آتیش میگرفتم.حتی احتمالا با کارام نتونستم منظور واقعیم رو بهش برسونم. و نارضایتی و غمِ بیشتر زمانی بود که اون آبنبات کوچولو و یادداشت کوچیک و بدخط کنارش رو با یه آبنبات ادامسی مانند خوشگل و باکلاس جبران کرد. ای آدم... واقعا نمیخوام برام جبرانش کنی. فکر بهش حالم رو بد میکنه. این حرکت رو یه شکست بزرگ تلقی میکنم.
خیلی چیزها دست آدم نیست. مثل حال بدی که بیدلیل یهو سراغم میاد، احساسات عجیبی که نسبت به یسری دارم، اینکه دیدن یه رنگ یا شئ کافیه تا تو فکر عمیقی فرو برم... نمیدونم چرا ولی حتی خودآگاهم هم نمیتونه با این افکار و احساسات مقابله کنه. سرخوشی مستانه بهتر از این سکوت آزاردهندهی تو مغزمه که به ورطهای تاریک و بیرنگ میکشونتم. انقدر ساکته که حتی صداها هم علیرغم فریاد زدنشون شنیده نمیشن.
گاهی هم این دوربینها هستن که چیزهایی رو میبینن که چشم ما از ثبتش ناتوانه. رنگهایی دور از تصور و فراموش شده، نوری که چشم عادی از دیدنش معذوره، دودهایی که چشم رو بسته نگه میدارن... و حتی پیامهایی که با چشم عادی در اون لحظه نمیبینیمشون؛ مگر دوربین رو برداریم و بار دیگه به اون صحنه نگاه بندازیم،صحنهای که از واقعیت چشم ما نیست.
-این ویدیو احساسی از امید، تنهایی، یأس و در نهایت "ادامه دادن" رو برام داشت...