ناراحت کنندست که بعد وصل شدن اینترنت، بیشتری رفتن. یسری قرار هم بود برن و اینجا رو تحمل نمیکردن، ولی خیلیهای دیگه هم رفتن و من هنوز قسمتی از دل و امیدم رو اینجا گِره زدم. روزهای بدی بود ولی دلتنگ اون فضای شلوغ و متنوع از افرادی هستم که نمیشناختمشون. طی روزها با خوندن پستهاشون، کم کم داشتم به شخصیتشون پی میبردم و حالا کم کم دارم فراموششون میکنم.
-برم بیرون؟
+با فلانی؟مطمئنی؟
-خودم برم؟
+نه، خطرناکه.
-بزرگ شدم. کی آخه آدم با این قد و هیکل رو میاد بدزده؟
+کار یدفعه میشه.
-وقتی ازت جدا شدم تو زندگی چی؟
+وای خدا نکنه.
-برم حالا؟ فلان جا
+نه،خلوته خطرناکه.
-فلان یکی جا چی؟
+ آخه تنها اونجا میرن؟ خطرناکه.
-اونجا شلوغه! وسط جمعیت چه بلایی میخواد سرم بیاد؟ برم فلان یکی جا؟
+نه، دوره.
-با مترو نزدیکه.
+نه، بچم خسته میشه. خیلی راهه.
-سخت نیست. یکم زمان میبره فوقش.
+نه، درس داری.
-ماماااان
+بریم، هرجا میخوای بری منم باهات میام.
-نه.
+چرا نه؟
-.... (تو ذهنم:نکنه فکر کنه قایمکی میخوام با یکی قرار بذارم؟ چطور بگم بخاطر اینه که میدونم از لحاظ بدنی از پسش بر نمیاد. البته میخوام تنهایی برم... تنهایی راحتم.کل زندگی دست خودمه تنهایی)
بعد میگن چرا منزوی تو خونه نشستی بیرون نمیری.
به نحوی زمان رو از دست دادیم. زمان حضور داره،وجود داره، ولی ما از دستش دادیم. حس لحظه به لحظهی زندگیمون، گذر روزها، فصلها و اتفاقاتش. مقصر شاید ما نبودیم،شاید هم هستیم. میدونم که درمورد خودم،من مقصرم و یکی از عواملی که بهش اجازه دادم حس زندگی رو از من بگیره،همین گوشی بوده. هممون میدونیم،هممون بهش باور داریم. چیز تازهای نیست،ولی اقدامی هم براش نکردیم. هرگز نتونستم شکستش بدم. حداقل تا الان.
میگن زندگی در لحظهها جریان داره،غیر از این زندگی دیگه چه چیزی میتونه باشه؟ چیزی نمیدونم که بخوام این حرف رو تایید یا رد کنم... فقط اینکه زندگی، خب زندگیه. اصلا تابحال فکر کردید چیه؟ زندگی چیه؟ یعنی چی اصلا؟ مفهومش چیه؟ زنده بودن؟ غیر زنده بودن؟ چگونه زیستن؟ شاید هیچ تعریفی برای بیان درستش نباشه ،مگر همون تفسیر شخصی خودمون و یسری آدم دیگه.
اصلا از کی شروع کردیم به باور بیقید و شرط حرفهای افرادی مثل خودمون؟ شاید راست میگن، شاید اشتباه میکنن. ولی میگیم هنوز چیزی خلاف این رو به ما نشون نداده پس درسته... ولی دلم میخواد بگم همشون اشتباه میکردن،همشون چیزی رو میگفتن که خودشون دیدن. حقیقت چیزیه که وجود داره،حتی اگر از چشم ما پنهان باشه. خیلی بده که نمیتونیم تا زمان مرگمون به حقایق پی ببریم،مگه نه؟ یه چیز جالب درمورد اعتقاد به روز قیامت و حسابرسی هست برام و اونم آشکار شدن تمام حقایقه. ولی آیا این هم حقیقت داره؟ خیلی وقته میخوام قرآن رو شروع کنم کامل بخونم تا ببینم این کتاب چی میگه و بقیه آدمها چی میگن درموردش. دوست دارم به جهان و واقعیت پی ببرم،ولی خب فقط دوست دارم. از اینکه آدم عمل نیستم بدم میاد.
اصلا حرفهام ربطی به همدیگه ندارن. رها و درهم به انگشتهام پیام میدن برای نوشتن. مدتی شده که دیگه اینجا معناش رو برام از دست داده. در مواردی حتی نوشتن رو بیهوده میدونم. البته دلیل بیشترش اینجاست که بیشتر افراد اینجا رفتن. از افرادی که دنبال میکردم فقط دو نفرشون هنوز حضور و فعالیت دارن. حس تنهایی و خلوتی داره. درسته نمیشناسمشون یا حضوری توی زندگیم نداشتن و ندارن، ولی حس دلبستگی چیز عجیبیه. حس دلبستگی به آدمایی که زمان کوتاهی از زندگیت رو در کنارشون بودی. پس اینه اون احساس عضوی از جامعه بودن؟ یه جامعه مجازی و هرلحظه در خطر فروپاشی.
بچه فامیل دیروز بهم گفت اینطور موهات خیسه سرما نخوری؟ منم گفتم نه بابا اخه کی تو چله تابستون،تو این گرما سرما میخوره؟
همونجا یه پیشگویی بدی تو دلم ایجاد شد... و بله امروز احساس خستگی و کمی ضعف میکنم. چرا اینقدر سقت سیاهه بچه؟ دلم میخواد خودمو تو تخت دفن کنم ولی نمیشه.
وضعیت فیلم ترکیها خیلی خرابه. خیلی شوکم از داستان این سریاله. خیلی سمه خیلی. نمیدونم چطور و چی به چیه. باید یه برگه پر از روابط بین آدما نوشت 😭😭😭 الان مامانه نمیدونه بچش کدومه بعد یکی از پسرا نزدیکه خواهر زنش بشه مامانش. این وسط کم مونده بچهی همون خواهر زنه بشه بچهی شوهر خواهرش:))))
-اسمشو نمیدونم چیه سریاله. وسطش یکی از فامیل داشت بهم توضیح میداد چه خبره اینجا😭😭
تلاش داشتم بخوابم که یهو یه خاطرهای یادم اومد و باعث شد فکر کنم...
وقتی بچه بودم با یکی از بچههای فامیل همسن و سال خودم،خونشون بازی میکردیم. یه کاری کرد منم بهش گفتم بیشعور. اونم سریع برگشت به مامانش گفت بعدشم قهر و... مامانش هم برای آروم کردنش یه حرفی زد. نمیدونم نگران نباش،این نشوندهندهی تربیتشه و یه چیزی شبیه به اینا که محیط خانوادم رو زیر سوال میبرد؟... ولی حالا اون فامیل خیلی راحت فحشهای آبدار میده و من هنوز کلماتم روی بیشعور و ... مونده. البته گاهی وقتی خیلی عصبی و حرصی هستم این کلمات رو تایپ میکنم. دو سه بار هم واقعا به زبون آوردم وقتی درمورد کار بد آدمها فهمیدم و... ولی فرقش اینجاست که برای اون فرد یه چیز عادی شده و حتی جلو مامان باباش هم میگه ولی من راهی برای نشون دادن عمق نفرتم نسبت به اعمال و کردار فرد مقابله. حالا چی؟ تربیت کی بده کی خوب؟ شاید هیچکدوم. من هنوز رو بیشعورم موندم و تو به فحشهای ناموسی کشیده شدی.
اونموقع خیلی ناراحت شدم... به تربیت خانوادم توهین کردن. راستش خب چندان چیز هم نبود، فقط وقتی بچه از اطراف فحش میشنوه بالاخره یاد میگیره دیگه. رفتارهایی که بچگی داشتم برای دیگران آزاردهنده بود، قبول دارم،ولی رفتار دیگران با من هم برام خیلی آزاردهنده بود.من واقعا بچهی حساسی بودم و اونا رفتارم رو میذاشتن به حساب لوس بودنم. خیلی از این خاطرات و رفتارشون یادم مونده. گاهی از خیلی کارها و چیزها میترسم و خودم رو سرزنش میکنم. چرا عجله داری، چرا از چیزی که داری تعریف میکنی، چرا غذات رو میخوای و سرش بحث و سروصدا میکنی، چرا فلان و بیسال...
خاطرات یهویی خیلی مزخرفن. داری زندگیت رو به طور معمول و آروم پیش میبری اما یهو یه خاطرهی مدفون رو پردهی مغزت شناور میشه و تمامش رو به یاد میاری. بقیه رو نمیدونم ولی اونموقع میخوام جیغ بزنم. خیلی اوقات تو دلم محکم جیغ میزنم یا ادا درمیارم که دارم خودم رو میکشم تا از شرش خلاص شم.خیلی آزاردهندن.
دارم هلاک میشم از گرما. کولرمون خرابه ولی هیچ همتی نمیکنن برای درست کردنش. دلم میخواد برم پنکههاش رو نابود کنم تا به یاد بیاره گرما یعنی چی و به طور سریع و قطعی بره کولر رو درست کنه.
عاشق انتخاب عنوان برای پستهام هستم. گاهی کمتر به ذهنم میاد چی بذارم ولی اینبار واقعا نمیدونم چی بذارم. آلزایمر؟ فیلم؟ گریههای شبانه که مسخرهاش میکنم؟ فیلم او، زندگی ما؟ نمیدونم. راستش دیلیم تو تلگرام هم اسم نداره چون به نظرم بیهودست. اسم تنها یه نشونیه که بهم دیگه بفهمونیم منظورمون چه چیزیه. برای بعضی چیزها به نظرم نیازی به اسم نیست. شایدم باشه؟ نه،امیدوارم تو این مورد با خودم و عقایدم جنگ نکنم.
بحث اینجا بود، مادرم صدام زد که یه فیلمی رو باهم ببینیم. اولش دلم نمیخواست ولی خب مجذوبش شدم. از خیلی جهات احساس و لمس کردم فیلم رو، انگار خودمون رو دیدم با یسری تغییرات. مثلا اگر تو یه کشور دیگه بودیم،شاید زندگی اونا میشد زندگی ما.
میدونستی ادامه داره؟
گفته بودم اگر تلگرام وصل شد،برای قدردانی از حضور و وجودش اعلانهاش رو باز میکنم؛ به عهدم وفا کردم و نوتیفاشو باز کردم! نوتیفم هم صدای میویی که از یکی از فامیل ضبط کردم گذاشتم. الان هروقت یکی پیام میده با یه صدای عجیب غریب میگه 《میئَوووو》، اطرافیانم با تعجب نگاهم میکنن و من هربار خندم میگیره از واکنششون.
انگار هرروز این آلودگی نوری داره بیشتر و بیشتر میشه. نمیدونم با گذشته چه چیزی فرق کرده،ولی استفادهی همسایهها از چراغ بیشتر و بیهودهتر شده. وجودم از این پرمصرفی و مصرفگرایی تو برق به درد میاد و آزار میبینه.
به طور مثال،همسایهای داریم که هرشب چراغ بالکنشون رو باز میذاره. نور نارنجی شدید و اذیت کنندهای داره. تازگیها همسایه بغلیش هم یاد گرفته چراغ بالاپشتبوم رو باز میذاره. واقعا یک دلیل بیارید که چراغ بالا پشت بوم برای چی باید کل شب باز باشه؟ دیوونم کرده. جدا از اون،سطح آلودگی نوری خیلی بالا رفته. به حدی که دارم دیوونه میشم. شب باید تاریک باشه،باید از تاریکی و آرامش استفاده ببریم پس چرا تمام این چراغها روشنه؟ نصفه شب بود، ساعت نزدیک ۳ بود،زمانی که عام مردم خواب هستن و چی فهمیدم؟ اینکه همه به نوعی شببیداری مبتلا شدیم. پنجرههای روشن خونهها بیشتر از قبل شده. قبلا اون ساعت به ندرت فقط یه اتاق رو روشن میدیدی ولی حالا؟ نزدیک به نصف خونهها بیدارن! نورش واقعا داره اذیتم میکنه و هم با فکر به اونهمه لامپ و برق... وای. مثل یه پُتک تو سرمه. لطفا چراغهای اضافتون رو خاموش کنید.
+یادش بخیر،اون دوران اولیه که تو وبلاگ میهن فعالیتم رو شروع کردم همچین چیزی رو پایین یکی از پستهام نوشتم: 《چراغای اضافه خاموش،کامنت نشه فراموش》. از بچگی تو خونهی ما بحث مصرف برق و آب درجریان بوده و الان هرگونه مصرف زیادی رو میبینم وجودم میچرزه. آب کمه،برق به حد کافی نیست. نگید که دارم پولش رو میدم. دارید پولش رو میدید ولی خیلی افراد دیگه هم تحت فشار قرار میدید و این رو بدونید اگر شما بگید که "اگر من نکنم،یکی دیگه میکنه"مطمئن باشید هیچ چیز تغییر نمیکنه. نکنید تا کس دیگهای نگه اونیکی میکنه من چرا نکنم. کاشکی یاد بگیریم درحد نیازمون مصرف کنیم همهچیز رو.
سادهترین کاری که میتونید انجام بدید برای حفظ آب، موقع شستن دست و مسواک زدن شیر آب رو ببندید. خیلیها هنوز اینکار رو نمیکنن و میذارن آب با فشار زیاد بره... و درمورد برق،اول یاد بگیرید وقتی از خونه میرید بیرون و کسی نیست،چراغها رو خاموش کنید. در موارد مسافرت طولانی حالا یه چراغ برای مثلا گمراهی دزد ایراد نداره(هرچند انگار بیشتر انگشت نما میکنه خونه رو اینکار) ولی واقعا... اگر به فکر خود آب و برق نیستید به فکر پولش باشید. شاید اینطور گفتنش تاثیر بیشتری داشته باشه...
به عنوان یه خونه نشین، متوجه شدم که چرا بقیه اینقدر عاشق بیرون رفتنن و اگر یه مدت خونه بمونن آزرده میشن.
رفتم جایی که قبلا نرفته بودم! و کارهایی رو کردم که قبلا نمیکردم و روم نمیشد. درواقع، ممکنه خیلیهای دیگه هم نتونن اون کارها رو کنن؟
از غیر منتظره ترینش برای خودم این بود که به آقای راننده قطار مترو دست تکون دادم. بعدش که خواستم سوار شم از جایگاهش اومد بیرون، منم ترسیدم سریع دویدم. چرا اینکار رو کردم؟ نمیدونم. واقعا هیچ فکر و دلیلی پشتش نبود. یهو به خودم اومدم دیدم دارم دست تکون میدم.
بعدیش این بود به یه خانومی خوشگل تو مترو دستبندمو نشون دادم و گفتم نگاه،دوتامون دستبندمون ستاره داره. اگر ایستگاهی که پیاده میشدیم یکی بود، تو این فکر بودم برم شمارش رو بگیرم و تنها دلیلش این بود تا با خودم و ترسهام مقابله کنم و پوست سخت به کارهام ادامه بدم. برای این قضیه حتی به یکی گفتم چیزی که دستش هست رو بهم نشون بده با اینکه نمیخواستم بدونم چیه.
بعدی، از یه راه میانبر اومدم.اولش خسته بودم و میخواستم از مسیر صاف برم نه پلهها؛ کسی که همراهم بود پرسید چرا ازاینجا داری میری؟ به شوخی گفتم میخوام ازین میلهها بپرم اونور و خب واقعا اینکار رو کردم! اولش شوخی بود ولی دیدم به صرفه تره واقعا. به جای کلی پیچ و خم و مسافت زیاد، از سکو رفتم بالا و از بین میلهها رفتم اونطرف. خیلی حس خوبی داشت.بی قید و بند بودن و راهی رو انتخاب کردن که کسی ازش نمیره.
این چندسال آدمها خیلی خوشگل شدن و تیپهای جالبی میزنن. نصف امروز کارم این بود که بگم وای،چقدر این آدمه خوشگله، وای چقدر نازن، موهاش رو نگاه و... جدا از اون فهمیدم که چقدر توی بیرون،امروز یه نفر دیگه بودم. هرکی من رو میدید مطمئنا فکر میکرد که چقدر برونگرا و اجتماعی هستم،چقدر پر انرژی و... درصورتی که حقیقت کاملا برعکسشه. امروز اصلا انگار تسخیر شده بودم ولی عضوی از یک جامعه به این شکل بودن و یک آدم برونگرا بودن برام خیلی قشنگ بود. عاشق این نوع افراد هستم... دوست دارم روزی واقعا تبدیل به همچین فردی بشم.
برای اولین بار خودم موهام رو کوتاه کردم!
میدونستی ادامه داره؟
کاری کردن باهامون که حتی میترسم به قول خودشون "ناسپاسی" کنم تا همین اندک حقی هم که گرفتیم رو پس بگیرن. ولی نمیشه انکار کرد. اگر وصل نمیکردن سنگینتر بود. این وضعیت اینترنت قبل دی ماه هست؟ شما که اینقدر توی فیلترینگ، محدود کردن و قطع کردن مهارت دارید، نمیتونید مثل یه بچه خوب اینترنت رو به حالت "عادی" برگردونید؟ البته از عادی چی بگم والا. همون اینترنت افتضاح با کلی محدودیت که کلی از عمرمون رو گرفت. البته اعتقاد دارم که میتونن سریع اینترنت خوبی رو برگردونن، ولی نمیکنن. الان با این اینترنت باز پس گرفته شده، سایتهای داخلی هم گاهی کلا بالا نمیاره و کلی دنگ و فنگ راه انداخته. نالایقها، بیعرضهها، پست فطرتها.
و من هنوز درک نمیکنم دقیقا به کدوم بهونه و دلیلی اینترنت رو قطع میکنن؟ امنیت؟ پس باید قبول کنی اکثر مردم این کشور دشمن و جاسوست هستن. یا چی؟ فقط برای یسری جاسوس و ازی حرفها زدی زندگی کل مردم رو مختل کردی؟ اونایی که این حرفها رو باور میکنن درک نمیکنم. یعنی خب،نمیتونم به دید اونها به قضیه نگاه کنم. کلی راه و روش دیگه وجود داره تا بتونی این "امنیت" رو حفظ کنی ولی تنها یاد گرفتن که با سرکوب،تهدید و خاموشی میتونن کارشون رو پیش ببرن. باور کن. کلی روش و راه دیگه وجود داره ولی اونا فقط این کار رو میکنن. و بدتر از همه، برام مهم نیست نظر و اعتقادشون چی باشه، هرکی مخالف برگشت اینترنت و به زندگی نسبتا "مدرن¹" دست پیدا کردن باشه، هزاران بار نیست باد که خودش خائن و خائنه. خیانت به تمام مردم، به افرادی که کسب و کارشون با اینترنه، افرادی که نیازهاشون وابسته به اینترنته و حتی خیلی چیزهای دیگه. همین باورها و روشهاست که ما رو تو جهل و عقب موندگی نگه میداره.²
¹. مدرن نزدیکترین کلمهای بود که پیدا کردم. زندگی درجریان این روزها بر مدار اینترنت میگذره و وجودش نقطه حیاتی شده. نه فقط برای سرگرمی، بلکه برای آموزش، درآمد، ارتباطات و... همونطور که میدونید به خیلیها لطمهی جدی وارد شده.
². عقاید شخصی من هست کل این مطلب. اگر نظر یا مخالفتی دارید راحت باشید و بیان کنید ولی احتمالا جوابی ندم و فقط کامنت رو تایید کنم چون از بحث و ادامهی یک چیز ناتوانم و حوصله ندارم. شاید هم بحث کردم؟ نمیدونم.
یه خانمی تعریف میکرد یه بار از دامنش یه چیزی میفته پایین. سوسک بوده. دامنشو میزنه بالا میبینه بدون اینکه متوجه بشه کلی سوسک به دامنش چسبیدن... الان انقدر این چندوقت اطرافم، تو اتاق، خونه، بیرون، خیابون، تو خونهی فلانی،تو پانسیون و... سوسک دیدم که هرلحظه حس میکنم یه سوسک میاد منو برای شلوارنوردی انتخاب میکنه و من میکشم پایین میبینم یه چیز سیاهه، عه این چیه؟ یه سوسک تو شلوارِ (مثلا اسمم) عه.
(یک دنیا از شعر "چشم باز میکنی میبینی چقدر همه جا پرنوره. عه اینجا کجاست؟ پیام نوره" و همینطور تصورات زیبا و آسودهی شما معذرت ولی من در سانحهی سوسک بینی گیر افتادم. بدبختی فقط یکی تو خونه دیدم... و بیرون بیشتر از ۵ تا!هیچوقت اینقدر جذب سوسکم بالا نبوده. منی که افراطی یا شدید از سوسک نمیترسم و در حد انزجارم فقط، به ترومای سوسک کنارته دچار شدم. هر لحظه منتظرم یه چیز تقله بپره تو بغلم بگه سلام عامو خوبی؟ میشه یه گاز بگیرمت؟)