راستش خیلی وقت بود خبر و حرفی از آدمفضاییها نشنیده بودم. چه بین افراد چه تو تلویزیون. البته تا امشب که بیبیسی یه چیزی داشت درموردش میگفت و خب یه چیزی برام سوال شد...
من تا قبلش مطمئن بودم اعلام کرده بودن که آدم فضاییها واقعی هستن و وجود دارن. کاملا رسمی! و حتی یادمه یکی از شبکههای خبری تلویزیون این خبر رو خوند و گفت. و من دیگه هیچ حرفی از فضاییا نشنیدم. فکر میکردم حالا که تایید شده تمام اون نظریات و حرفاشون،دیگه ازش دست کشیدن و هیچکی چیزی نمیگه... ولی این نیمچه برنامهای که بیبیسی گذاشت اینطور بود که اصلا همچین چیزی وجود نداره. یعنی من اشتباه یادمه؟ یعنی هیچوقت این اتفاق نیفتاده؟ یجورایی گیج شدم. مطمئنم همچین اتفاقی افتاده. به مقدار خیلی زیادی هم مطمئنم که نمیتونه یه خاطره خودساخته باشه... چون چیزی نبوده که بخوام راجع بهش فکر کنم. آیا گفتن بعد تکذیت کردن؟ پس چرا خبر تکذیبشو من نشنیدم؟ و اگر بگید همچین چیزی وجود نداشته... خب ممکن نیست. مگر بگیم باز یه خاطره مشترک بین مردم جهانه که یسری یه چیز اشتباهی رو یادشونه. مثلا همینکه یه مدت میگفتن ما هرگز ایموجی فلان نداشتیم درصورتی که اکثریت فکر میکردن قبلا بوده و دیدنش ولی وقتی رفتن دنبالش،هیچ اثری از اون ایموجی نبوده. (البته بیشتر منطقیه که داشتیم قبلا، حذف شده و اومدن فقط جریان سازی کردن؟)
میدونید، فقط باید بگم خاطرات انسان اصلا قابل اتکا نیست. مطمئنم در گذشته حافظهها خیلی قویتر و خاطرهها بهتر بودن... ولی الان به هر دلیلی که هست،بیشترمون دچار اختلال حافظه شدیم. شایدم فقط منم و تعداد اندکی... خیلی چیزها انگار هرگز وجود نداشتن.
مرگ سریعی داشت؛ ولی آسون نبود. درد داشت. درد کشیدم و تماشاش کردم. مطمئنم اون درد بیشتری کشید. ناتوان خودش رو به ما سپرده بود و ما... ما کشتیمش. از اون درد خلاصش کردیم چون کار دیگهای ازمون بر نمیومد. حتی صدایی ازش در نیومد. تقلاش برای زنده موندن رو دیدم. میخواست زندگی کنه... هرموجود دیگهای هم بود اینو میخواست. فکر نکنم بتونم اون لحظه رو فراموش کنم. چشمهای شفاف و دهنش باز و بسته میشدن، در تلاش برای نفس کشیدن بود و پاهاش... پاهاش ناتوان و بیجون دراز بود. فکر کنم حتی اگر هم زنده میموند،هرگز نمیتونست دوباره روی پاهاش بایسته و جنب و جوش کنه. فقط چندثانیه تحمل دیدنش رو داشتم. رو برگردوندم و گریه کردم. خیلی بیهوده... خیلی پوچ... پس بخاطر همین میگن که دو دقیقهای این اتفاق افتاد. دو دقیقه... البته که مطمئنم کمتر از دو دقیقه بود. به اندازه کافی سریع که شبیه یه خیال به نظر برسه. چند ثانیه غفلت و عمری پشیمونی در تلاش برای برگردوندن همون چندلحظه خیال تا تغییرش بدیم؛ ولی حتی خوابی هم که دیدیم رو نمیشه تغییر داد،چه برسه به واقعیت.
اینجا دوباره ذات انسان رو دیدم. گریه کردم ولی بعد خودم هم فراموشش کردم. دو دقیقه جون دادن رو با یک دقیقه گریه تلافی کردم و تموم شد. هیچوقت وجود نداشته.
خداحافظ مربا. راستش هرگز فکر نمیکردم اصلا بخوام سرت احساساتی بشم،چه برسه به گریه. متاسفم که نتونستم ازت مراقبت کنم. سرنوشت همه مرگه... میخواستم بیشتر زنده نگهت دارم؛اینکار هم کردم؛منتها هنوز هم میتونستی بیشتر ورجه وورجه کنی. درهرحال مربا، موجود معصوم و مظلوم... شاید همون اول باید میمردی و من با این دخالتم تو رو به این مرگ وا داشتم.
احساس بیعرضگی میکنم که نتونستم زنده نگهت دارم. حتی اگر یه حادثه ناگهانی برات رخ داد... باز هم این من بودم که مسئولیتت رو گردن گرفتم.
《به این امید که انسانها یاد بگیرن تو کار طبیعت دخالت نکنن و دل نبندن.》
امروز یکی بهم گفت که باید جالب باشه، خوندن نوشتههای قدیمیت. در جواب میگم که بیشتر یادآور درده؛ولی خب یجورایی بهشون افتخار میکنم.
برای خودم جالب بود که این حرف رو زدم. به صورت خیلی عادی این جمله رو گفتم و این روون بودن کلمات،من رو مجبور به فکر کرد. چرا افتخار میکنم؟ چون بخشی از گذشتهی من و تجربیاتم هستن.اینکه نشونم میدن خاطراتم جعلی نیست،منم میتونم با عمق وجودم حس کنم، یادآور احساساتی که داشتم، از موانعی که گذشتم و اینکه چه چیزهایی روی من تاثیر بد یا خوب داشته و گاهی هم... بهم یاد میدن کجای کار رو اشتباه کرده بودم؛ درمورد آدمها، احساساتم و آیندم.
درواقع وقتی اونا رو میخونم، فقط خود گذشتم رو نمیبینم؛بلکه آدمی کاملا متفاوت و جدا از خودم رو هم کنارش میبینم -مگر هنوز درگیر همون احساسات و افکار باشم-
یه جملهی جالبی تو یکیشون نوشته بودم: "آیندهی من، لطفا مثل خود گذشتم، من رو شرمسار نکن. من هم امیدوارم مثل اون تو رو شرمسار نکنم. بهت اعتماد دارم." درواقع پشتصحنهی این نوشته رو یادم اومد که میدونستم حرفام الکیه و باز قراره ناامید بشم. میدونستم نمیتونم تغییر کنم،به اون اهداف بچسبم و... ولی خب،هنوز در تلاش به القا بودم! حالا باید با خودم بگم: آهای! گذشتهی دیوونه و خوشبین من، شاید شرمگین و ناامیدم کرده باشی،ولی در عوض بهم یاد دادی که نباید توی زمان اشتباه، چیزی رو انتظار داشت. و اینکه با امیدی که ته دلت ریشه نداره،حتی نمیتونی عادت کنی هرروز صبح مسواک بزنی چه برسه به تغییرات بزرگ
یک غم،یک درد و بیش از هزاران فکر.
امروز ازم میخوان کنار جمع خانواده باشم، ولی چطور باید بگم که میخوام به غار غم و افسردگی خودم پناه ببرم؟ نیاز دارم بابت یسری موارد به خودم و دیگران فکر کنم.