یکی از آزاردهندهترین جملاتیه که میشنوم. هرقدر دیگه هم مونده باشه،مونده و ثانیه به ثانیه حسش میکنی. بعدا فراموش میکنم؟ مگه من برای بعدا زندگی میکنم؟ بعدا هم قراره چیزای دیگه رو بعدا فراموش کنم؟
گفتن یه کمتر از صد سال عمر میکنی، یه سه سال هم سختی میکشی بعد میری دانشگاه درست میشه چیزی نیست یه چشم بهم زدنه، یک سال دیگه تمام تلاشتو بذار درس بخون. فقط یکساله! فقط دو ماه دیگه مونده! یه دوماه هم سرتو بذار برای درس خوندن. لابد چندسالم وقتتو بذار مدرک نمیدونم چیچیت رو بگیر بعد تمومه. بعدش یه چند ده سال دیگه صبر کن بازنشسته شی تمومه. یه چندسال دیگشم تحمل کن به زودی میمیری از این درد و زندگی خلاص میشی. مرسی،تموم شد همش که.
دوماه هم دوماهه، یک هفته هم یک هفتست. چند روز، چندین ساعت، چندین دقیقه و هزاران هزار تجربه و اتفاقات و من فقط بگم انقدر دیگه مونده؟
البته که خیلی اوقات خوبه خودمون میگیم هورا اینقدر دیگه مونده تا تموم بشه/ شروع بشه ولی این فرق داره تا اینکه دیگران بهت بگن. همین یه هفته تو میدونی چندتا اتفاق افتاد چندتا فکر از سرم گذشت چند بار زندگی کردم و نکردم؟ نه. فقط گذشت دیگه، حالا هم نمیشه کاریش کرد.
قراره کسی باشم که تو این جامعه و آداب و رسوم شکل گرفته حسابی حرص میخوره.
مثلا دیگران خیلی از کارها رو پنهان میکنن، دروغ میگن و احساساتشون رو قورت میدن تا فرد مقابل حرف در نیاره یا بد برداشت نکنه؛ درصورتی که من واقعا نمیتونم اونقدر فکر کنم. البته خیلی فکر میکنم ببینم حرفام چقدر ممکنه بد یا خوب باشه که فرد مقابل ناراحت نشه(گاهی بازم اینکار رو نمیکنم.) ولی در کل اصلا اینقدر فکر نمیکنم ببینم میخواد بد برداشت کنه یا نه. میگم من صادق بودم، من نمیتونم دروغ بگم یا چیزی رو تغییر بدم، گاهی هم توضیحات اضافهتر میدم تا حس بدی نداشته طرف یا فکر نکنه از قصد چنین چیزی شده و... جدا ازون، من اونا رو مثل آدمای نزدیکم میبینم. چرا آدمای نزدیکت باید همچین افکاری نسبت به تو داشته باشن و بدت رو بگن؟ نمیشناسنت یا نسبت بهت بدبینن؟ اگر هم بدت رو بگن مشکل از اوناست بیشتر اوقات چون دیگه بر میگیرده به شخصیت و ذاتشون مگر سوتفاهم شده باشه.
آره خلاصه. حس میکنم اینم قبلا چیزی شبیه بهش نوشتم ولی خب هربار که برام پیش میاد باعث میشه اینقدر تازه جلوه کنه که بخوام بازم درموردش بنویسم.
وجودم میسوزه وقتی چیزی رو بلدم ولی از حواسپرتی اشتباه مینویسمش تو امتحان.
فقط اومدم اینجام ازش بگم چون حس کردم فقط پیش دوستام غر زدن کافی نیست.
دلم میخواد گسسته رو بکشم. نمیدونم حقیقت داره یا نه ولی یه معلم گسستهای داشتیم یه مدت میگفت از اول این کتاب اصلا قرار نبود ازش امتحانی چیزی گرفته بشه و صرفا جهت آشنایی و اطلاعات و ازین حرفا بوده. نارضایتی من پشت اون کسی که گسسته رو کرد یه درس امتحانی. واقعا نمیفهممش. یه حال کثیفیه که هرکار کنی بازم تنوعش اینقدر زیاده که میگی خب بشه، من قراره خراب کنم امتحانو،هیچی ازم حالیش نیست و خداحافظ!
امیدوارم خوب بدم. سوالات نهایی سالای گذشته خیلی خوب بودن ولی نمونه سوالای دیگهای که دبیرخانه داده یا نمیدونم شبیه سازی اینا خیلی افتضاحن. مغزم رد داد دیگه. و نگرانی اصلیم اینجاست که حماقت و تنبلی کردم سوالای کتاب رو حل نکردم. میفهمی یعنی چی؟ یعنی تباهی!
حالا یکم دیگه، کاملا جدی سعی میکنم کتاب رو باز کنم و فقط تمریناشو لااقل حل کنم. امیدوارم فردا موفق بشم و نمره بالای ۱۹ بگیرم.
یکی از چیزایی که همیشه از گفتنش خودمو منع میکنم و ناراحتم میکنه، اینه که دوستام مجازین. نه که مشکلی از اونا باشه، فقط اینکه از این حقیقت که توی واقعیت دوستی ندارم اذیتم میکنه. حس این رو داره که از واقعیت فرار کردم به دنیای مجازی. ولی راستش حقیقت اینه که دوستایی رو پیدا کردم از جاهای مختلف که واقعا دوستیم. میدونی، واقعا دوست!
آدم سختگیریم توی کسی رو دوست صدا کردن و اکثرا سر همین بقیه بعد مدتی حوصلشون سر میره یا چی، دور میشن ازم. خیلی اوقات یسری از همکلاسیها و یا آدمهای جاهای مختلف که تازه مدتیه اشنا شدیم من رو رفیق و دوست و... صدا میزنن. نمیدونم چطور بهشون بگم که دوستیم؟ واقعا فکر میکنی دوست چیه؟ اینکه طرف آشنات بود و کمی خوش و بش کردید دوستید؟ و واقعیت هم اینه که دو روز بعد میبینی داره پشت سر رفیق و دوست چند ماهش بد میگه یا قطع ارتباط کرده.
گاهی میگم کاش مثل اکثر اونا، دوست برام اینقدر چیز ناچیز و بیخودی بود که به هرکی دم دستم بود بگم دوست. اینطوری لااقل یکم خوش میگذروندم تو زندگی و با این دوستای دو روزه میرفتم بیرون و اینقدر حرص نمیخوردم از دست آدما. هرچند واقعا نمیتونم تحمل کنم چون اگر دل ببندم،چیزی عمیق و شدیده. شاید دوستام مجازی باشن(هرچند نصفشونو دیدم) ولی باز دوستم هستن. واقعا دوست! ولی به جاش همکلاسیام دوستم نیستن، فامیلمون که از بچگی باهاش بزرگ شدم به سختی دوستمه، بغلدستی مدرسم دوستم نبوده، اونی که باهم سلیقه مشترک پیدا کردیم و راجع به چندتا چیز حرف زدیم دوستم نیست. اونا دوستای من نیستن. ازشون انتظاری ندارم و خودم رو درگیر نمیکنم چون بعد مدتی واقعا میفهمی میتونن برای تو دوست باشن یا نه. چون معتقدم بعضیا هرقدرم دنیا یا خودشون تغییر کنن، نمیتونن باهم دوست باشن.
درهرحال... الان دلم شکسته که دارم اینا رو مینویسم چون باز هم بهم ثابت شد علیرغم این حرفام، هنوز یسری تو واقعیت رو دوست خودم میدونم و اونا با کاراشون واقعا خردم میکنن. من اونا رو دوست میدونم و با کارها و رفتارشون هربار با خودم میجنگم که آیا واقعا بگم دوستیم یا نه. اکیپ حضوری عزیزم، کسایی که میگن دوستیم، همیشه بدون من کاراشون رو انجام میدن. بدون من میرن جایی، بدون من اتفاقات رو برای هم تعریف میکنن، میخندن، مهمونی میرن، خونه هم میرن، چت میکنن و آخر من میشم اونی که هیچی نمیدونه و همین مشکلات همیشگی و مزخرف. امشبم رفتن بیرون و حتی یک کلام نباید از دهنشون در بیاد آهای فلانی، میای بریم بیرون به این مناسبت؟ (یه مناسبت برای هممون بود!) همشون بودن جز من و یه نفر دیگه چون اون دوره. ولی من چی؟ من چسبیدم بیخ گوشتون. من درست کنارتونم و حتی از لحاظی به بیشترشون نزدیکترم.
باشه اصلا بگیم میخواستن خودشون برن. ولی این خودشون رفتنه همیشگیه! همیشگی جز یسری موارد خیلی خاص که همه رو میخوان دور هم جمع کنن. خب واقعا به آدم حس اضافه بودن دست میده. وقتی اینکارا رو میکنن چطور میتونن طرف مقابل دوست خودشون بنامن؟
نمیدونم دقیق... شاید از نظر خیلیا دلیل ناراحتیم بیخوده، یا شاید اصلا به اونا حق میدن. با من حال نمیکنن؟ شاید واقعا حال نمیکنن. بالاخره باید به قضیه از دو طرف نگاه کرد. من و اونا علایق مشترکی نداریم و کمتر باهام ارتباط میگیرن ولی خب همیشه کنارشون بودم. نه مانعی بودم نه چیزی. رفتار و کاری داشتم که بخوان ازم دور بشن؟ مثل همیشه بودم. با اونا خوش برخورد و گرم هستن، با بقیه هم هستم، با بعضیا کمی سردتر. نمیدونم، روابط بین انسانی خیلی گیج کنندست. نمیتونم بگم مشکل از کجاست جز اینکه واقعا من و اونا برای کنار هم بودن مناسب نیستیم. کاش میتونستم این روابط رو تموم کنم یا شاهد این چیزا نباشم. شاید یه روز بتونم یه دوست توی واقعیت پیدا کنم. از غم خندم میگیره.
جالب اینجاست این دومین پستم با همین مون تکراریه. دوست و این گروه حضوری که باعث دق دلیمه. عالی! از نوشتن چیزای تکراری متنفرم ولی زندگی مگه چیزی جز از تکرار گذشتست؟
براتون پیش اومده؟ خب تقریبا برای همه پیش اومده تا الان.
حالم خوب بود. شایدم هنوز هست. امتحانم رو به نظر خوب دادم. داشتم با شادی و لبخند کامنت جواب میدادم که یهو یه صحنه آشنا جلو چشمم پدیدار شد. همینطوری که هستم رو تخت دراز کشیدم، دارم میخندم و حالم خوبه. تصمیم میگیرم بخوابم... هوا کمی تیره شده و نمیدونم چقدر زمان گذشته. حس کلافگی و سردرد دارم، صورتم قرمز و پف کردست از گریه. شاید خوابیدم قبلش، شاید هم امیدم رو از دست دادم. دارم گریه میکنم و به مامانم میگم که فکر میکردم امتحان رو خوب دادم. ولی این خیلی بده. خیلی! خرابش کردم. خیلی خیلی بده. یجوری واقعی بود که یه لحظه شک کردم... نکنه قبلا اتفاق افتاده و من یادم نمیاد؟ نکنه سال پیش یا سال قبلترش برای یه امتحانی اینطور شدم و حالا دارم با واقعیت الانم اشتباهش میگیرم؟
از این نوع الهامات بدم میاد. از اینکه نمیتونم تشخیص بدم یه خاطرست یا الهام بیشتر تر بدم میاد. مرز بین خیال و واقعیت گم میشه. البته که توی جواب دادن به سوالات کمکم میکنن گاهی. وقتی هم این به اصطلاح آینده بینیها واقعی میشن حس قدرت بهم دست میده.ولی تو این مورد... حتی ذرهای نمیخوام واقعی باشه.
یه چیز علمی در این مورد شنیدم. علم خوبه ولی گاهی دل آدم رو سرد میکنه. زندگی نیاز به هیجاناتی داره که علم نمیتونه تشخیصش بده و پیشبینیش کنه-البته که علم هیجانات خودش رو داره، ولی قوانینی که همیشه صدق میکنن جالب نیستن برام-. میگفت این حالت بیشتر ساختهی خود مغز بر اساس خاطرات و الگوهای زندگیت هست. یعنی براساس شرایطت میگرده و خاطراتی رو پیدا می کنه، اتفاقاتی که افتاده، چیزایی که شنیده و همش رو به یه چیز واحد تبدیل میکنه تا بتونه یه تصویری از آینده بهت بده. برای چی؟ شاید چون دوست داره حدس بزنه آینده رو، شاید چون زیادی سرخوشه و احتمال بیشتر، شاید برای محافظت ازت، چون اغلب منفی هستن. منفی هستن چون انسان برای بقا ساخته شده و همیشه باید هشیار باشه نسبت به اتفاقات. همیشه آمادهی اون اتفاق بد هست تا خودش رو در برابر بپوشونه و ازین حرفها.
حالمو گرفت این تصویری که دیدم؛ ولی خب، حداقل الان هشیار ترم که اگر واقعا اینطور شد یذره گریه کنم و نذارم تا عصر حالم بد باشه و زمانم رو از دست بدم برای امتحان بعدی.
خیلی یهویی به ذهنم اومد چقدر خوب میشد یه زن داشتم که واقعا عاشق هم بودیم. اون خونه مینشست، ظهر که از سرکار میومدم خونه به استقبالم میومد و کل حواس و هوش و ذکرش من بودم. یه همدم و همراه کامل و جدا نشدنی به صورت متقابل. خلاصه تمام و کمال که میگن، مال من بود(تو از آن منی و من از آن تو: )
ولی بعد دو تا چیز یادم اومد. یکی اینکه دیگه دوران قدیم نیست، دوم اینکه اصلا من زن نمیتونم بگیرم. یه سوم هم اضافه کنم: اگر به خودم بگن اینکارو کن، میزنم تو دهن طرف که آره تو میخوای محدودم کنی؟ الان میکنمت تو گونی.
خدایا شکرت که تمام راههای رسیدن به این فانتزی ناگهانیم رو به روم باز کردی.
شاید گاهی باید شکرگزار باشم برای جنسیتم که اگر بلعکس بود، شخصیت مزخرف و گندی میشدم. هرچند هنوزم نمیتونم به سادگی باهاش کنار بیام. چی میشد اگر جنسیتی وجود نداشت؟ بچهها هم لک لکا میاوردن یا نوبتی تخم میذاشتیم. یک سوم مشکلات بشر با خودشون سر جنسیت داشتنه. یک دوم دیگش هم سر کشور و ملیت و نژاد داشتن.
دیشب دوستم بخاطر فشاری که سر درس خوندن بهش میاد و یسری قضایای خانوادگی دچار حمله عصبی شد. بدنش قفل کرده بود و میلرزید و جزئیات دیگه. تا بعدش هم بدنش هنوز داشت میلرزید. بهش گفتم برو بخواب الان، بیخیالش شو. گفت نه، فکر کردی شوخیه؟ فارسی رو باید خوب بدم مگرنه فلان فلان.
میدونم خیلی به خودش سخت میگیره درحدی که این سخت گرفتن باعث میشه بازدهیش بیاد پایین ولی هنوز فکر میکنه باید حسابی بخونه. سر درس خوندن و سر یه چیزی قبول شدن داره با خودش اینکار رو میکنه. من هنوز هممقطع با اونم،هنوز دانشگاه نرفتم،هنوز نمیدونم در آینده چی در انتظارمه... ولی به نظر شما زندگی اینقدر جدی هست که کاری کنی آثارش تا مدتها بعد همراهت باشه؟ ارزشش اینقدر هست که سلامتیت رو به خطر بندازی و چیزایی رو تجربه کنی که سیستم ایمنی بدنت دیگه مثل سابق نشه؟
اینو از مادر پدرا بپرسی خیلیاشون میگن آره، چون فکر میکنن بچشون قراره فرد خاصی بشه یا میتونه به اوج برسه (ویژگی اکثرشونه)
از دکترها بپرسی که سخت با تلاششون به اینجا رسیدن اونا هم میگن ارزشش رو داره.
از مشاورای کنکور و معملما بپرسی، میگن کل زندگیته، آیندته.
ولی آدمای عادی چی؟ اکثریت مردم، کسایی که الان این مقطع کنکور و... رو رد کردن و حالا دارن زندگیشون رو میکنن. با هر نوع زندگی و تجربهای...
آیا واقعا زندگی اینقدر جدی هست که این بلاها رو سر خودت بیاری؟ اصلا زندگی رو بگذریم، آیا کنکور دادن اینقدر جدی هست که نابود بشی براش؟
به عنوان کسی که زبان مادریش فارسیه و کل زندگیای که تا الان داشته رو کامل به این زبان حرف زده... امتحانات شبه نهاییم رو با تقلب و کلی ارفاق شدم... خب راستش یادم نمیاد. -میخواستم بگم ۱۸ ولی دیدم نمره خیلی بدی نیست پس باید پایین تر شده باشم. -
دو روز دیگه امتحان فارسی دارم و از اول سال خودم رو کشتم که: اینبار میتونم! ایندفعه حسابی فارسی کار میکنم و نمیذارم بشه پایینترین نمرهی کارنامم!
الان میترسم. حجم مطالب برام خیلی زیاد جلوه میکنه حتی با اینکه قبلا چندینبار دروس اول رو خوندم و تو مدتی که زمان بود دروس آخرش هم خوندم ولی انگار هیچی نخوندم. از ۸ الی ۱۲ درسهایی هستن که باید دوباره قطعا و قطعا بخونمشون. شدیدا نیازمند یه پیدیاف از تمام کنایهها و استعارههای کتاب هستم. همه چیز خیلی پرت و پلاستتتت
حالا که فعلا دارم نمونه سوال سالهای گذشته رو حل میکنم... تا اینکه خوبه و مشکلی نبوده جز یسری مفهوم ابیات که نخوندمشون و جالب اینکه سوالاتش یجوریه انگار نمیخوره نهایی باشه. برای سوالات دینی سال پیشم همین حس رو داشتم و خوشبین بودم ولی سوالات امروز برام عجیب بودن. انگار تا وقتی که میدونی امتحان نیست،برات سادست ولی اگر امتحانت باشن، هرکار کنی باز مغزت سوت میکشه. ولی نه جدی... این پاسخنامه آخری که نگاه کردم خیلی مزخرف بود. قطعا باید یکم تغییرش بدن آره؟..
باز به موضوعات و شاخهها پریدم. واقعا باید جلوی افکارم رو بگیرم. یکسره دارن مغزم رو میخورن.
اگر کسی میخونه/خوند، امیدوار باشید برام که ادبیات رو خوب بدم. واقعا نمره ۱۸ به بالا میخوام براش. (آدم باید قانع باشه؟ چون حقیقتش من ۱۹ به بالا میخوام. ۱۸ به درد نمیخوره.)
واقعا خوشحالم امتحانا شروع شد. با شروعشون، به پایانشون نزدیک تر میشیم.
هرچند با فکر به حجم شدید موارد امتحانی به خصوص فارسی دلم میخواد تعویق بیفته... ولی زودتر دادنش بهتره تا عذاب خوندنی که میدونی فایده نداره.
انگار امروز جشنی به اسم تیرگان داریم و یکی از رسوم جالبش اینه که مردم دستبندی از هفت رنگ (رنگهای رنگین کمون به نشونهی نعمتها و باران و...) میبافتن و از اول همین روز به مدت ۹ الی ۱۰ روز به دستشون میبستن و در آخر توی جایی مرتفع یا توی رودخونهای رهاش میکردن تا آرزوهاشون رو با خودش ببره.
خیلی درموردش نمیدونم. همین الان شنیدمش! رسم جالبی به نظر میاد... برای سال بعد میخوام انجامش بدم.
البته رسوم دیگهای هم مثل آبریزگان هست. همون آببازی خودمون هم برای خنک کردن خودشون هم به عنوان نشانی از باران (چون درواقع این جشن برای بزرگداشت تیشتره-ایزد باران-) و یا اینکه تو یا کوزه پر از آب یسری از وسایلشون رو میریزن بای فال گرفتن؟ راستش این رو نفهمیدم.
لطفا اگر کسی اطلاعات درست و کاملی داره درموردش بگه!
امروز عصر (درواقع الان شد دیروز عصر) بعد چندین ماه (از دی تا الان حساب کنیم) به یه جمعی از آدمها داشتم میرفتم. حسابی استرس داشتم. غر زدم که وای،نه! نمیخوام برم. کمک. و خیلی جدی بهم گفت:《این چه حرفیه میزنی؟ به عنوان جامعه شناس آینده نباید اینطور باشی.》 (درواقع رویاش اینه که من به رشتههای مربوط به اجتماع، فلسفه و یا زبانشناسی برم) منم کم نیاوردم و گفتم:《من جامعه شناس نیستم. من یه جامعه ستیزم!!! مرگ بر بشرررر!》 خندید و بعد درمورد یسری از آشناها که تا رسیدیم رفتن داخل، گفت اینا دوستاتن؟ اونام جامعه ستیزن انگار. واقعا انگار بودن -هرچند نیستن- چون تا قبلش دم در ایستاده بودن.
خب،چطور بهش بگم تنها جامعه ستیز و جامعه گریز جمع، من هستم که هرلحظه فقط میخواد از کنار آدما فرار کنه. درواقع تا قبل دی ماه خوب بودم. عادت کرده بودم بهشون و روحیه اجتماعیم بالا رفته بود که میتونستم با اعتماد به نفس با افرادی که خوش رو بودن سلام و احوال پرسی کنم و گاهی شوخی... ولی الان باز برگشتم به همون حالت فراری و یخ زده که از تو چهرش داد میزنه:《بسه!!! من خوبم تو هم خوبی. لطفا بس کن من میترسم. ادامه نده به احوال پرسی. همه چیز خوبه! بسههههههه خیلی ترسناکیییی》هرچند دوست دارم واقعا بهشون نشون بدم که اهمیت دارن و منم خوشحالم از دیدنشون -جدا از این وحشت و انزجارم از اجتماع.-
بله. من از آدما میترسم. شانس آوردم دقایق اول رو تنها با یه خانمی که پیانو میزد تو یه اتاق زیر باد کولر گذروندم. خیلی لذت بخش بود. تنها، خنک و با صدایی گوشنواز. تونستم کل استرسم رو با نوشتن خالی کنم و تا وقتی که یه آشنای نزدیکتر بهم اومد، برم بیرون یه گوشهی دیگه کنارش.
این ویژگی و اجتماع گریزی رو دوست ندارم ولی حقیقت اینه که اذیت میشم واقعا از پیش آدما بودن.مسئله گاهی صداشونه، گاهی نگاهاشون، گاهی حضورشون و گاهی افکار و حرفاشون. توی تنهایی لذت میبرم و کلی کار برای خودم دارم. الان رسما حکم کسی رو دارم که زبونش گربهایه ولی دوست داره یه چای رو داغ داغ در لحظه بنوشه و حسش کنه. واقعا میخوام اجتماعی و خون گرم باشم ولی برای یه بلند سلام دادن میمیرم.
(طعنه برانگیز برام اینجاست که توی فضای مجازی بیشتر اجتماعی و برونگرا هستم که باعث میشه فراموش کنم یه درونگرای خونه نشینم تو واقعیت. توی دنیای مجازی فرصت برای فکر کردن و پیدا کردن راهی بهتر برای بیان احساساتم دارم. میتونم با پوست کلفتی بیشتری اون چیزی که توی ذهنم هست رو بیان کنم و کمتر بترسم و کمتر تحت تاثیر بقیه قرار بگیرم چون قیافشون رو نمیبینم.(همین الان رندوم به ذهنم اومد اگر فضای مجازی یجوری بشه که در لحظه واکنش خوانندهها به متنام رو بتونم ببینم،احتمالا اینجا هم میترسم و فرار میکنم.) )
پ.ن: واقعا خیلی ناراحتم میکنه این قضیه که نمیتونم درست بنویسم. مغزم دیوونهتر از همیشه شده و جمله بندیام عجیب شدن. سه ساعت کلمات رو توی هم پیچ میدم درصورتی که روش سادهتری برای بیانش هست. پست قبلیم رو دوباره خوندم و موندم. من اینو نوشتم؟ این چه سمیه چرا جملات اینقدر مزخرف چیده شدن و تو هم گره خوردن! الان باز فردا صبح میام همین پست رو میخونم و همین نظر رو میدارم(امیدارم نه).
نه که خودش بترسد، دیگران او را میترسانند.
از تفاوتهای جزئی که بگذریم، هرنوع تفاوت دیگری که خلاف "عام"و "اکثریت"باشد، یک کجروی(کلمهی درستی نیست. چیزی نزدیک بهش پیدا نکردم) حساب میشود و جای تاسف برای آن فرد وجود دارد. گاهی با کلمات "طفلکی" تفکرمان را درموردشان آغاز میکنیم و یا با "واقعا که" به منظور رد و طرد آن فرد.
باید پرسید چرا آدمی نمیتواند تفاوت را بپذیرد؟ من هم نمیدانم. شاید چون همیشه گمان میکند حق با اوست و عقلش به بهترین نحو و راهحل گواه میدهد. پس همیشه حق با اوست و شیوهی او خوب است. اگر کسی تلاشی متفاوت میکند،راه دیگری را میآزماید، نوع دیگری پوشش دارد، اعتقادش چیز دیگریست، وظیفه ماست که او را به راه درست بکشانیم و یا بهتر است از آنها دوری کنیم تا مبادا پلیدیاش گریبانگیر ما شود.
همیشه این جمله و منظور پشتش درست بوده. اعتراف به نادانی خودش نصف راه است. اگر اعتراف به نادانی کنی، حرفهای بقیه را می شنوی و تفکر میکنی. شاید قسمتی از مشکلات بشر همین گمان و اطمینان به دانایی و فهم هست.
من قبول دارم حرفم درست است و اگر کسی مخالفت کند، از روی کم دانستن اوست. البته که من هم اینطور فکر میکنم. منم یکی از آنها هستم که از وجودشان بیزارم. ولی احتمالا باید تلاش کنم تا فکر کنم این حرفهام اشتباهه و قبول کنم به طور حتم درست نمیگم.
چیز خندهداریه.
بعضیها کامل خوششانس هستن و زندگیشون خوب پیش میره.گاهی اوقات به بالا صعود میکنن، بعضی اوقات هم در عین حالی که تو قشر عام هستن، همونطور خوششانس و عالی هستن.
بعضی "عادی"هستن.یعنی پستی و بلندیهایی داره زندگیشون و همیشه عام مردم میمونن که اکثریت هست. هرچند نیازه بگم عادی بودن چیز بدی شمرده نمیشه. عادی بودن... خب باید کامل بعدا یه چیز جداگانه درموردش بنویسم. بیا فعلا بگیم جزئی از اکثریته که گاهی ویژگیهای مثبت خودش رو داره.
بعضی هم بدشانس و بیچاره هستن و راستش این واقعا عجیبه... هیچوقت تمومی نداره. انگار زیر رگباری از اتهامها و بدبختیها قرار گرفتن و کسی نمیتونه کاری براشون بکنه.
یادمه وقتی دبستانی بودم موضوع انشا "شانس" رو بهمون دادن. اکثریت بچهها بر این باور بودن شانس چیزیه که مردم بهش تکیه میکنن تا بهونه بیارن و از زیر کار در برن. اونموقع وقتی معلم این رو گفت، حس کردم میخواد به سمتی ما رو سوق بده که بگیم شانسی وجود نداره. واقعا این احساس رو داشتم که این چیز مد نظرش بوده و شاید هم برای همین بود که خیلیها در این مورد نوشتن. فقط یه نفر بود که به شانس باور داشت و کاملا محکم کنارش ایستاده بود. من چی نوشتم؟ یادم نیست. با شناختی که از خودم دارم، احتمالا منم جزو اون اکثریت بودم که میگفتن شانس وجود نداره؛ اما درکنارش... مطمئنم این رو با خودم گفتم که: از شانس مثل یه وسیله استفاده میشه. شاید واقعی باشه ولی این رفتار و کارای بقیه باعث میشه فکر کنن واقعا وجود نداره و فقط برای بهونه ساختن این کلمه اختراع شده.
عجیبه برام اگر بگم که خود گذشتم،به شانس ایمان نداشته. شاید یه روزی انشام رو پیدا کنم بین خرده و کامل کاغذای پراکنده توی پوشه یا کیسههام و اینجا درموردش بگم.
از بحث اصلی نگذریم. میگم شانس وجود داره. شاید من به عنوان شانس میشناسمش، شما با یه اسم دیگه. ولی بیشتریمون موافقیم که چیزی فراتر از علوم تجربی وجود داره. چیزی که باعث اتفاقات خوب یا بد برای ما میشن. چیزایی که به اعمال و رفتار ما ربطی ندارن.
یاد یکی از فامیل افتادم،برای همین اینا رو نوشتم. توی تمام عمرش سختی کشیده و حتی وقتی به نظر میومد همهچیز قراره خوب پیش بره، باز هم بدبختی سراغش اومد و دست از سرش برنداشت. انگار واقعا یکی دنبالشه تا نذاره یه آب خوش از گلوش پایین بره. خودش هم میدونه ولی همیشه شوخطبع باقی میمونه و از لحظاتش لذت میبره. با همین خصوصیاتشه که بیشتر فامیل واقعا دوستش داریم.
-مغزم کار نمیکنه. نمیدونم چطور همچین جملههای سختخوانی نوشتم و با خودم چی فکر میکردم که اینهنه بالا پایین شد مطالب. فقط بیخیالش.
ترکیبهای صبحانهای که دوست دارم رو میخوام بنویسم.
اولی کره بادوم زمینی با عسل (کارخونهای نه، ازونا که خود بادوم زمینی رو له و کره میکنن)
دومیش بازم کره بادوم زمینیه منتها با سیب. خیلی بامزست ترکیبش بخصوص اگر سیبش عطردار و لعابی باشه.
سومی مربا با پنیر (راستش مربا پنیر رو بیشتر از مربا کره دوست دارم. طعم شور و پرهیجانش درکنار شیرینی مربا خیلی دوست داشتنیه. البته نه دیگه پنیرایی درحد پنیر تبریزی)
چهارمی که قبلا گفتم، تخم مرغ و پنیر! چه آبپز چه نیمرو، تخممرغ درکنار پنیر یه بهشتههههه. تازه پنیر چیلی با تخممرغ یه چیز جالبی میشه.
پنجمی، حلواارده با کره. ضررش زیاده،خودم بیشتر از سه بار نخوردمش ولی لذت بخشه واقعا.
ششم؟ شاید بعدا یادم بیاد