یه چیزی رو میدونی، یه چیزی برات سواله، ولی اینقدر حرف زیاده که حتی ساعتها تایپ کردنش هم بیهودست چون در آخر یه نکته جا میمونه و حرفت اساسا بیارزش میشه، از اون شکلی که داشته دور میشه و نمیتونی منظورت رو به بقیه برسونی.
این به کنار، فکر کن میای در دفاع یا رد چیزی صحبت کنی ولی همونموقع وسط توضیحت یه دلیل دیگه برای رد همین حرفی که داری میزنی به ذهنت میاد. میای درستش کنی باز یه دلیل دیگه برای رد کردنش پیدا میشه! کلا هیچ چیز رو نمیشه با اطمینان گفت.هیچ چیز توی این دنیا حتمی نیست،همش فرضه. ممکنه ریاضی هم اشتباه بکنه؟ ریاضی یه چیز واقعیه؟ برای توضیح این سوالاتم باید کلی بنویسم و کلمات مناسب انتخاب کنم تا درست متوجه بشن بقیه،ولی نه حالش هست نه تواناییش. پس باید کنار بیام که فقط به عنوان یه سوال خرده هست که اینجا رها شده.
منطق آدم میگه جای این سوالهای بیجواب و نامطمئن برو سوالهایی که بلدی رو حل کن و مثل هر آدم دیگهای کنکور بده، دانشگاه برو، سرکار برو، بازنشسته شو. خیلی آزاردهندست این چرخه. وقتی هم اینو میگم،بهممیگن خب پس چی؟ چیکار میخوای بکنی؟ زندگی همینه! ولی من فکر نمیکنم زندگی این باشه. بیشتر شبیه به زندانه
دوتا قرص متفاوت با چینش یکسان دارم که همزمان میخورمشون. همیشه با ترتیب خاص و مرتبی از بین ورقههای آلومینیومی درشون میاوردم. امروز کمی مکث کردم و فکر کردم چقدر خسته کنندست. همه چیز رو مرتب پیش میبری و احساس برنده بودن میکنی؟ پس ترتیب رو بهم زدم. یهو وسط ورقهی قرصم سوراخ شد انگار یکی شکمش رو دریده. بالاخره اون نظم رو خراب کردم و از دست چینش خلاص شدم!
چه حسی داشتم؟ راستش هیچ حس فوقالعاده یا رضایتی که میخواستم رو نداشت. حتی قشنگ هم نبود. فقط کمی بهم آسودگی خاطر داد که حداقل توی همچین چیز کوچیکی آزادی خودم رو دارم. اینکه حداقل بی عذاب وجدان میتونم نظم ورقههای قرصم رو و بدون اینکه اهمیت بدم یا فرقی توی زندگیم داشته باشه بهم بریزم.
دقت کردی تا وقتی با نظم و ترتیب بری جلو... همینطور میتونی ادامش بدی ولی وقتی خرابش کنی،شاید برای همیشه و شاید برای مدتها طول بکشه تا به اون نظم قبلی برسی. آره اینم یه درس از استمرار و انجام همون حرکات و کارهای همیشگی. امنترین راه همیشه تکرار اون چیزیه که هست چون هرزمان بخوایش میتونی تغییرش بدی. و وقتی تغییرش بدی،معلوم نیست کی مثل قبل میشه.
یه بار یه آشنایی گفت این کتاب قلم زنانهای داره. برام سوال شد که مگه قلم و نوشتار هم جنس داره؟ چرا همه چیز رو جنسیتی میکنن؟ حالم از این تفکیک جنسیتی بهم میخوره.
احتمالا منظورش این نبوده ولی خیلی اوقات از نوع نوشتار و قلم دیگران میشه جنسیتشون رو تشخیص داد. جالبه،مردم رو به عنوان آدم میبینم نه جنسیتشون ولی مغزم هنوز تفکیک میکنه. اینجا از قلم خیلیها جنسیتشون رو فهمیدم. فقط حدود سه چهار نفر رو دیدم که نوع نوشتارشون با جنسیتی که ادعاش کردن همخوانی نداره که باید گفت نمیشه واقعا همه چیز رو جنسیتی کرد. ازش متنفرم،ولی شاید باید قبولش کنم؟ قلم هم جنسیت داره... چقدر مزخرف. چرا نمیشد فقط "وجود" داشته باشیم؛نه جنسیت
باور کنید خیلیها نمیفهمن طرف مقابل چی نوشته ولی چون چیز سنگین و فلسفیطوری به نظر میرسه قبولش میکنن و میگن واو، عجب چیزی،کاملا حق با شماست. و از درون هم میگن حتما اطلاعات من قد نمیده به فهمیدنش،ولی به نظر درست میاد حرفش. چرا؟چون شرم از "ندانستن" وجود داره.
و این چرخه ادامه داره. دیگران میبینن که عه، این فهمیده چیه! پس لابد منم که نمیفهمم، بیا فکر کنیم که منم فهمیدم. تایید گرفته از چندنفر،منکه داناتر و فهمیدهتر از بقیه نیستم، پس درسته. خودم هم خیلی اوقات همینم. تلاش دارم درستش کنم و از ندونستن شرمم نشه. هرچند خیلی اوقات چیزای پیش پا افتادهای رو نمیدونم... مثلا جنس کابینتها و این چیزا با اسمای عجیب غریبی که دارن.
از این حس متنفرم ولی منو تو خودش غرق کرده. حس "هیچکاری" کردن و "تهی" بودن. بیهدف میشینی یا دراز میکشی،گاهی هم دور خونه قدم میزنی انگار روی فرش دنبال چیزی هستی. کلی وقت،زمان،ثانیه و دقیقه وجود داره که بهش اهمیتی نمیدی و فقط میخوای غرق بشی. غرق در چی؟ در نیستی؟ نمیدونم راستش خودمم. فقط اینکه دوستش ندارم. مدتها دراز میکشم و حتی نمیتونم غرق خیالاتم بشم. نمیتونم کتاب بخونم نمیتونم درس بخونم. انگار بهم داره میگه که من وجود ندارم. من... وجود ندارم تا بتونم کاری انجام بدم. بیهوده میشینم و عقربههای ساعت رو میبینم که هرلحظه دور و دورتر میشن از جایی که من توقف کردم. هیچکاری رو نمیتونم لمس کنم، حتی افکارم هم غیراقبل لمس میشن. غرق شدن در نیستی، در "هیچکاری" و عدم توانایی "هرچی"
اونا فکر میکنن خیلی از پستها همینجا تموم میشه؛ بیخبر از اینکه تو دل همون پستها، کلمات بسیار دیگهای نوشته شده که فقط بینندههای حقیقی پیداش میکنن. کلماتی نوشته شده با ترس از خونده شدن ولی به امید فهمیده شدن
"بیدار شو، باید بریم بخوابیم"
به خودت بیا، از بیهوده زل زدن به صفحه گوشی دست بردار، بامداد شده. مهم نیست صداها به گوش میرسن یا نه، این زمان برای خوابیدن توست، برای آرامشی که دنبالش هستی. امیدوارم راحت بخوابی...
میدونستی ادامه داره؟برخلاف عنوان،قرار نیست متنی ادبی با ساختارهای قشنگ باشه
میدونستی ادامه داره؟یسریا هستن دلت میخواد باهاشون دوست بشی،حرف بزنی و بشناسیشون یا بهشون یه ارادت خاصی داری. بعد از یه طرف حس میکنی این قضیه دو طرفست ولی روت نمیشه بهش ایمان بیاری و باور کنی اینطوریه. شاید زیادی حساس و احساسی هستم ولی نسبت به یسری اینطوریم که دلم میخواد بفشرمشون تو آغوش بگم "ای بنی بشر،بیا بنشین و سخن گو، دلیل اینکار تو چه میتواند باشد؟"
اما خب در آخر هیچی نمیگم و تنها لایک و دنبالشون میکنم.(تازه یسری هم میترسم لایکشون کنم که بگن نه،این چون من لایکش کردم اومده لایکم کرده. پس میگم وایسا یه مدت بگذره بعد لایک کنم پستاش رو که آخرم یادم میره) زندگی وبلاگی اینجا اینطوریه ولی گاهی بعضی افراد به دلت میشینن (البته بیشتر فرضم روی این هست بخاطر اینکه پست و متنهاشون رو خوندم این حس درونم ایجاد شده چون حسابی به نوع نوشتار یا افکارشون جذب شدم که وای. همچین آدمی هم هست،چه خوب نوشته آفرین.)
خیلیها قرار نیست از این مطلب خوششون بیاد و باهاش مخالفن. ادعایی درش ندارم و صرفا نظر من هست. اگر کسی متوجه حرفهای من شد و دلیل بهتر و منطقیای داشت دوست دارم بدونم تا از دست این افکار خلاص بشم(اگرمیرید ادامه،کامل بخونید مطلب رو)
میدونستی ادامه داره؟