امروز یکی بهم گفت که باید جالب باشه، خوندن نوشتههای قدیمیت. در جواب میگم که بیشتر یادآور درده؛ولی خب یجورایی بهشون افتخار میکنم.
برای خودم جالب بود که این حرف رو زدم. به صورت خیلی عادی این جمله رو گفتم و این روون بودن کلمات،من رو مجبور به فکر کرد. چرا افتخار میکنم؟ چون بخشی از گذشتهی من و تجربیاتم هستن.اینکه نشونم میدن خاطراتم جعلی نیست،منم میتونم با عمق وجودم حس کنم، یادآور احساساتی که داشتم، از موانعی که گذشتم و اینکه چه چیزهایی روی من تاثیر بد یا خوب داشته و گاهی هم... بهم یاد میدن کجای کار رو اشتباه کرده بودم؛ درمورد آدمها، احساساتم و آیندم.
درواقع وقتی اونا رو میخونم، فقط خود گذشتم رو نمیبینم؛بلکه آدمی کاملا متفاوت و جدا از خودم رو هم کنارش میبینم -مگر هنوز درگیر همون احساسات و افکار باشم-
یه جملهی جالبی تو یکیشون نوشته بودم: "آیندهی من، لطفا مثل خود گذشتم، من رو شرمسار نکن. من هم امیدوارم مثل اون تو رو شرمسار نکنم. بهت اعتماد دارم." درواقع پشتصحنهی این نوشته رو یادم اومد که میدونستم حرفام الکیه و باز قراره ناامید بشم. میدونستم نمیتونم تغییر کنم،به اون اهداف بچسبم و... ولی خب،هنوز در تلاش به القا بودم! حالا باید با خودم بگم: آهای! گذشتهی دیوونه و خوشبین من، شاید شرمگین و ناامیدم کرده باشی،ولی در عوض بهم یاد دادی که نباید توی زمان اشتباه، چیزی رو انتظار داشت. و اینکه با امیدی که ته دلت ریشه نداره،حتی نمیتونی عادت کنی هرروز صبح مسواک بزنی چه برسه به تغییرات بزرگ
همیشه تلاش کردم آدم خوبی باشم. بهترین رفتاری که میتونم رو داشته باشم،کارهای خوب کنم، تو هر چیزی موفق باشم... و خب مطمئنا موفقیتآمیز نبوده.
چیزی گفته شد که یکم من رو به خودم آورد. من آدم خوبی هستم؟ نه نیستم؛ ولی این خوب نبودن به منزلهی بد بودن نیست. من از این نوع هستم و ممکنالخطا هستم. (جایزالخطا زیاد جالب نیست) ایراد نداره اگر اشتباه کنم؛ تا وقتی ازش درس بگیرم و تلاش کنم خودم رو ارتقاء بدم. درسته که کارهای گذشتم پاک و شسته نمیشن، ولی حداقل میتونم گذشتهی جدید و آینده بهتری برای خودم رقم بزنم.
تنها کاری که من و خیلیهای دیگه انجام میدیم سرزنش کردنه. خودمون رو فقط سرزنش میکنیم و میگیم نباید اینکار رو میکردی،نباید اینطور میشد و... بدون اینکه ریشه رو پیدا کنیم، بدون اینکه مشکل رو جایی به خاطر بسپاریم تا دیگه انجامش ندیم.
آدم تماما خوبی وجود نداره؛ همه ضعفهای خودشون رو دارن. قبول کن نمیتونی از بهترینها باشی چون "ترین" ای وجود نداره. چرا حتی حرفهای گذشته خودت رو فراموش کردی؟
میدونستی ادامه داره؟
از کوزه همان برون تراود که در اوست، همانگونه نیز از کوزه به کوزه انگل لولد و شود ذات او.
ما آدمها هم نشت میکنیم و بقیه اطرافیانمون رو آلوده میکنیم. میتونه آلودگی خوب باشه،میتونه بد باشه. امروز متوجه شدم خیلی تغییر کردم. شاید کسی من رو از بیرون ببینه چیزی نفهمه؛ولی از درون... من آلوده شدم. حرفها و افکاری به ذهنم میان که کثیف و ناپاک هستن. نه که قبلا پاک بودم،ولی به این صورت آلوده به غیبت،فکر درمورد دیگران و دیدن آلودگیهای دورشون نبودم. از این غبار و حرفهای مغزم خسته شدم. نمیخوام مثل اونا باشم؛ هرچند کم کم کنارشون ساعتها زیستن و همصحبت شدن داره روم تاثیر میذاره... باورش سخته همچین آدمهایی هستن. میخوام بگم که چه کارهایی میکنن، چه چیزهایی پشت سر هم میگن و چه ادعاهایی دارن... ولی این هم کار درستی نیست. دلم دیگه نمیخواد بیطرف باشم. دلم نمیخواد آدم خوبهی بینشون باشم. گاهی میخوام تبدیل بشم به اون شرور توی زندگیشون که حقایق رو محکم تو صورتشون میکوبه و بخاطر رفتارشون سرزنش میکنه.
از اونها زده شدم... حالم ازشون بهم میخوره... ولی نباید چنین احساساتی رو نسبت بهشون داشته باشم؛ نه تا وقتی که هرروز با لبخند توی صورتشون نگاه میکنم و بغلشون میکنم. مگرنه دیگه من چه فرقی با اونها دارم؟ پس فقط کاشکی ذهنم به زمانی برمیگشت که درونشون رو ندیده بودم.
دلم برای دوستهام تنگ شده. از وقتی به بله رفتن کمتر باهاشون در ارتباطم،از وقتی که به ایتا رفته ارتباطم باهاش کاملا محدود شده.دلم براشون تنگ شده. میخوام باهاشون حرف بزنم و توی محیط پاک خودم بمونم؛ولی فعلا امکانش نیست. هنوز دوستشون دارم؛شاید الان حتی بیشتر.
ولی الان باید به فکر دو چیز باشم. یکی درس خوندن و یکی محیط اجتماعیای که توش هستم رو یهکاری کردن. اما واقعا گیج شدم. چیکار باید بکنم؟ امروز کمتر حرف زدم، ولی همچنان حرف زدم و سمتشون رفتم. یه نوعی از من درونم هست که با همشون ارتباط برقرار میکنه و میخنده و نوع دیگری هم درونم آزردست که چرا اینکار رو میکنم. نه میتونم به روشون بیارم و نه میتونم کامل خودم رو جدا کنم.
مثل شکارچی صبور، در انتظار مینشست تا موقعیتی برای حمله و چیرگی پیدا کند؛ اما طعمههایش به اندازه او صبور نبودند. به هرسو و مکانی میرفتند. بعضی شکار دیگری میشدند، بعضی هم به مرور گوشت فاسد خود را نشانش میدادند. حتی وقتی طعمهاش با میل و رغبت به سمت دیگر شکارچیان میرفت،ناامید نمیشد. او به دنبال بهترین طعمه بود.بهترین گوشت. طعمهای که به بازی او برقصد و باهم در این سلوک معقول یکدیگر را همراهی کنند. درواقع،تنها چیزی که او را میترساند عجله در گرفتن طعمه و موجودی که چنگ و دندانش را پنهان کرده بود. به شدت از درد و هرگونه زخم و خراشی هراس داشت؛حتی با اینکه میدانست که اجتناب از چنگال و نیش طعمههایش غیرممکن و ناگزیر است.
او... هنوز هم در انتظار است. حتی وقتی میداند که احتمالا تا چند روز دیگر طعمهاش توسط دیگری بلعیده میشود. شاید روزی از گرسنگی بمیرد،شاید روزی آسیبی سخت ببیند، شاید هم روزی به رویایش برسد.
حرف از پول شد و درکنار آرزوهام، یاد بودلر افتادم:
"-چه کسی را بیشتر دوست داری،بگو ایآدم معمایی؟ طلا را؟ -آنگونه از آن بیزارم که شما از خدایان."
از پول و مال بیزارم ولی چه افسوس که مدار زندگی تو این دنیای "امروزی" بر بنای دارایی و ثروت میچرخه.
میدونستی ادامه داره؟
خیلی چیزا هست که فراموش میکنی.اما خب چه میشه کرد؟ ادم همه چیز رو فراموش میکنه؛ حتی خودش رو...
فراموش کرده بودم این جرقهای رو که منو به اینجا کشوند، با دوستهام آشنا کرد... و جرقهای که بهم یه هدف رو نشون داد. میخوام بنویسم. شدیدا میخوام بنویسم. بارها دست به قلم بردم؛گاهی دوستشون دارم،گاهی نفرتانگیزن، گاهی... باعث مقایسهی خودم با بقیه میشن،گاهی هم موجب سرزنشم شدن؛ ولی هنوز میخوام بنویسم. چه عالیای وجود داره؟چه کسی همیشه قبول شده؟ از خواستن همهچیز به بهترین نحو دست بکش.
راستش... میخوام بنویسم و همهچیز رو ثبت کنم. اینکه چه بلایی سرمون اومد، اینکه یه آدم از چه جنبههایی میتونه برخوردار باشه و اینکه... چه اتفاقی افتاد و هرکس به کدوم سمت پناه برد.
وقتی جنگ دوازده روزه شروع شد، جونم رو جلوی چشمهام دیدم و فکر کردم هر لحظه ممکنه تموم بشه. عمرم به همین سادگی و حقیری تموم بشه و چیزی از من نمونده باشه؛هدفم رها شده باشه؛پس شروع کردم به نوشتن ولی چه حیف که تو هیچ کاری استمرار ندارم جز مسواک زدن شبانه.
درهرحال، میخوام بنویسم و به همه نشونش بدم. اما خب خواستن کجا و عمل بهش کجا؟ نمیدونم. کاشکی یه وسیله داشتیم هرچی تو ذهن بود رو مینوشت تا دیگه خیلی از حرفها و نگارههام ناتموم نمونن. نوشتن تنها راه فرار از افکار مزاحمه،تنها راه برای آروم شدنه و تنها راه برای داشتن همدمی هست که مطمئنی به کسی چیزی نمیگه.
انگار جزئی از من شده... تا لحظات پیشش حالم بد بود؛دوباره همون احساسات و افکار. ولی خب تا به جمع رسیدم،یه لبخند تا بناگوش باز شد روی صورتم و با انرژیای که نمیدونم از کجا پیداش شده بود با همه رو در رو شدم و خندیدیم.
ناراحتم... ولی در اون لحظه شاد هم هستم. شاید حتی خودم هم باور کردم که شاد هستم؛شایدهم فقط خیال کردم که ناراحت هستم.
نمیدونم... فقط اینکه از غر زدن بدم میاد ولی دیگه چه کاری میتونم انجام بدم وقتی تمام روزم شده خاکستری و پر غم؟ یه حسی میگه واقعا همه چیز رو برای مدتی رها کن... ولی بدبختی حتی تو موقعیتی هم نیستم که بتونم چیزی رو رها کنم.
این بین یادم باشه باید روز معلم رو به معلمهایی که دوست دارم تبریک بگم...
《من کسی رو ندارم که دوستم داشته باشه》
راستش خیلی بستگی داره از چه کسی این حرف رو بشنوی. مثال ساده، مقایسه بین شنیدنش از یه نوجوون تازه به دوران رسیده یا یه آدم پیر و کهنسال. البته کلی مدلهای دیگه هم هست... و خب من یهو این دیالوگ رو از سریالی که خانوادم میدیدن شنیدم. از بین تمام حرفها، یهو این به گوشم خورد. نمیدونم چرا ولی روم تاثیر گذاشت. پیرمرد همسرش رو از دست داده بود گویا. اولش نمیدونستم قضیه چیه برای همین تو دنیای خیالاتم داستانی ساخته شد و با خودم گفتم:《 چقدر قشنگ که از خودت بگذری. تو دیگه امیدی نداری پس چرا اون چیزی که توی دستات هست رو به کسی ندی که هنوز بهش امید هست و چیزی برای از دست دادن داره؟》
دقیق نمیتونم توصیف کنم اون لحظه چی توی سرم گذشت؛ ولی این نبودن کسی ناشی از این نبود که کسی دوستش نداره یا همه بهش پشت کردن،بلکه از این بود که افراد عزیز زندگیش رو از دست داده و دیگه هیچکدوم از اون آدمها، نگاهها و لبخندها وجود ندارن.
و بعد یه دیالوگ قشنگ دیگهای گفت که راستش نشنیدم ولی بیان مجددش رو مادرم گفت که: درسته با مردن عشق زندگیش،یه تیکه از بدنش هم گم شده؛ ولی اون فرد همراه باهاشه، ترکش نکرده و در منظرست،در دنیا. و حالا میخواست به دریا بره،جایی که همسرش هميشه دلش میخواست بره، تا دریا رو بهش نشون بده.
سر همین یه تیکه دلم خواست منم برم از اول ببینمش که فهمیدم سریاله و خب... متاسفم، سریالها برام خط خوردن.
دیشب بحثی رخ داد درمورد موضوعی که میشه ربطش داد به تعریف انسان/آدم چیست و...
دو نظر که در مقابل هم بودن رو خوندم و هرکدومشون دنیای افکاری رو توی سرم ایجاد کرد. فقط به طور خلاصه(؟) درموردش میخوام حرف بزنم. البته بیشتر تحلیلهای خودم با خودمه و باید اینو بدونیم که هیچوقت هیچ جواب قطعیای نمیشه در این موارد پیدا کرد.
میدونستی ادامه داره؟همیشه دو قطب وجود داره. گرم و سرد، شب و روز، تاریک و روشن، زن و مرد، هیچ و همه... با اینکه به طور مساوی همه چیز تقسیم شده -یک گروه به دو دسته-، ولی بین ما موجودات بار یکسانی نداره؛ اقلیت و اکثریت داره.
اینطور بگم که نور نماد خوبیهاست و تاریکی نماد ظلمت؛ هرکدوم از این دستهها طرفدار و سوق پیداکنندهی خودش رو داره؛ولی یکدوم همیشه بیشتر و بهتره. نور بهتره، روز بهتره، مرد بهتره. دارم نظر اکثریت ما موجودات متفکر و اجتماعی رو میگم. اکثریت به عنوان یه چیز متفاوت میپندارن این رو که میگی: من شبها رو دوست دارم، تاریکی خوبه، من قطب منفی رو ترجیح میدم، من...
دقیقا منظورم اینی نیست که میگم؛ فقط اینکه ما برای هیچچیز توی دنیا تعادل نداریم و برابری براشون قائل نیستیم؛ چطور میخوایم تو مسائل دیگهای که ادعاش رو داریم، این برابری رو حفظ کنیم؟ ذهن این موجودی که وجود داره و میتونه همچین چیزایی یاد بگیره، تمایل پیدا میکنه به سمتی؛ چیزی که یک قطب مخالف داره و در این صورت دو دستگی پدید میاد. دو دستگی بین خیر و شر، بین سرما و گرما، بین زن و مرد، بین توانا و ناتوان بودن....
شاید باز هم دقیق منظورم رو نمیرسونم. هرکار کنیم،ذهن ما به یه سمت متمایل میشه. نمیتونه تعادل بین دو چیز برقرار کنه و بدون هیچ نظر و تبعیضی به این دو موضوعِ متضاد، نگاه کنه. شاید هم بتونیم تغییرش بدیم و دور از هر ذهنیتی،همهچیز رو یکسان و یکی ببینیم؛ ولی این کار هرکسی نیست.
دلیلش آیا بخاطر محیطی هست که درونش بزرگ شدیم؟ چون میدونیم جامعه چه برچسبهایی داره که هرکدوم به دو دسته کلی خوب و بد -موردپسند و ناپسند- تقسیم میشه؟ پس ناخودآگاه ذهنمون هرچیزی رو برچسب میزنه؟ شاید هم یه موضوع فطری هست؟ برای تشخیص اینکه چه کاری باید کرد و نکرد؟ اونموقع چرا به "همه چیز" برچسب زدیم؟چرا فقط اون چیزی که نیاز بود بدونیم چه باید کرد و چه نکرد رو برچسب نزدیم؟
بذار یه دور دیگه عنوان رو از نظرم بنویسم:
یک، یک و یک
البته میدونم این حرفم کلی ضد و نقیض داره.خودم همین الان با خودم تو ذهنم بحث کردم که ببین،به این دلایل میشه اینطور بود،برای همین این دو دستگی باهم فرق دارن، یکسان نیستن... ولی خب کی حال داره بنویسه؟ جدا ازون فکر کن خودت سوال بپرسی و بزنی زیرش همش رو زیرسوال ببری باز. این یه امریه که تا ابد میتونه ادامه پیدا کنه چون دوباره برای اون حرفم یه نقیض دیگه میارم و برو تا آخر...
یسری از طعمها رو فراموش کردم؛ یسری هم هیچوقت نتونستم مزهی حقیقیشون رو بچشم.
امروز بهش بیشتر از قبل دقت کردم و تصمیم گرفتم درموردش بنویسم. بو و طعم برنج با برنج فرق داره. برنج ایرانی با روش کشت قدیمی و غرقآبیش خیلی خوشبو و طعم هست،یه عطر دلنشینی داره. ولی برنجهای دیگه که مدلشون فرق داره(کشت،آب دهی و...)،به طور طبیعی این چاشنی و رنگ رو ندارن. سبزیها هم همینطور. خیلی وقت بود که طعم ریحون رو فراموش کرده بودم. همیشه همینقدر جسور و شیرین بوده ولی هرچی از این سبزیهای دم دستی(؟) -نمیدونم چه لقبی بهش بدم،امیدوارم خودتون بفهمید منظورم رو- میخریدیم،طعم آب میداد.شاید فقط یه ته چهرهای از ریحون رو حفظ کرده باشه ولی... اینی که الان خریدیم واقعا سبزیه! سبزی! بوش منو شیفته کرد. فکر بهش حتی دلم رو شاد میکنه. خلاصه... نمیدونم چرا ولی هرقدر به سمت تولید انبوه و روشهایی برای سود دهی و به قولی مقرون به صرفهتر بودن رفتیم، طعم و شکوه غذا ها هم از دست رفتن مگر به طور مصنوعی کاریش کرده باشن که خب... بعضیهاش واقعا میدونیم چه چیزهای وحشتناکی از آب دراومده.
یه نمونه وحشتناک دستکاری بشر برای میوه همین پرتقال تو سرخهای تو ایرانه. بقیه جاها رو نمیدونم ولی اینجا اینقدر سرخه انگار کتکش زدی تماما خوناش لخته شدن. جدا ازون مزهی دارو میدن. (یا گوجه؟ راستش واقعا نمیدونم این طعم گوجهای که بابام همیشه میگه چی هست. چون خودم نفهمیدم و تستش نکردم نمیتونم با اطمینان بگم آیا اینم جزو تغییریها هست یا نه.)
دیگه نمیدونم چه مثالی بزنم ولی درکل خیلی چیزها رنگ و بوی اولشون رو از دست دادن. یعنی بخاطر این کمیت و تعداد زیاد مصرفکنندهها، کیفیتشون از دست رفته؟ چیز دیگهای میشه براش نسبت داد؟
البته از کشاورزی چیز زیادی نمیدونم. ایا دلیل دیگهای جز روش کشت و... اینقدر تاثیر بسزا و قابل مشاهدهای روی طعم و بوی برنج داره؟ منظورم بیشتر روی نوع برنج کاشته شده هست. چون اگر جاهای دیگه برنجشون عطر نداره،نمیتونن بیان از نوع دیگه کشت کنن؟ پس لابد ربط به نوع کشتشون داره که یسریشون دیگه غرقآبی نمیکنن و...؟ اگر کسی در اینمورد اطلاعات کامل یا درستی داره لطفا باهام در اشتراک بذاره.
"همه اشتباه میکنن، همه حقت رو خوردن، بدی کردن باهات و... فقط و فقط تو خوبی!" این رو باید به هممون گفت.گاهی فراموش میکنیم که ما هم در حق دیگران چه کارهایی کردیم؛چه آگاهانه چه غیرآگاهانه.
خیلی اوقات میام تا از دست بقیه عصبی باشم، لعنتشون کنم و خشمم رو سمتشون ببرم اما مکث میکنم. من هم همون کارها رو کردم اره؟ منم احتمالا بارها موجب ناراحتیشون شدم.
یه مثال ساده بزنم: تو و دوستت خیلی وقته حرف نزدید. برنده کسیه که زودتر پیام بده و بگه "چه خبر؟خبر نمیگیری دیگه از ما" ولی خب باید بهش گفت اگر دوستت خبر نمیگیره، تو هم خبر نگرفتی که این بیخبری مدتها طول کشیده. برنده اولیه اونه توی مکالمه ولی در حقیقت هیچکدومشون برنده نیستن؛ هردو از هم خبر نگرفتن تا مدتها و این تغییر یهویی که طرف پیش قدم بشه، کارهای گذشتش رو نمیپوشونه که اون هم خبری از دوستش نگرفته.
آدمها باید تلاش کنن بیشتر از دیدگاه بقیه به زندگی نگاه کنن تا سازشها و کنار اومدنها بیشتر بشه... خیلی از دعواها و سوتفاهم ها از همین "دیدگاه شخصی" سرچشمه میگیره. هرکس به دیدگاههای بیشتری بتونه زندگی رو ببینه،قضاوت بهتری هم خواهد داشت.
چه مهارتهایی دارید؟ مهارت میتونه شامل یه هنر باشه،طراحی،موسیقی،ورزش، یا حتی مهارت ترشی انداختن، دستِ سرکه انداختن و گیاه پرورش دادن، مهارت صبور بودن و...
آیا اصلا مهارت حسابش میکنی؟ خب...
میدونستی ادامه داره؟گاهی برام باورش سخته که دنیا میتونه اینقدر شفاف و واضح باشه. به نظر بعد از مدتی،ما هم رنگ واقعیت رو فراموش میکنیم. همیشه که عینکی نبودم،ولی حالا فراموش کردم دیدن دنیا بدون نیاز به عینک چطوری بود. یعنی همینقدر صاف و تمیزه؟ نمیدونم چرا باورم نمیشه. همیشه عینک چشممه و همه چیز رو واضح میبینم ولی هنوز گاهی شگفتزده میشم اگر همه چیز واقعا به این شکل باشه. نمیدونم چرا ولی واقعا برام اعجاببرانگیزه، برام عادی نمیشه. اگر همیشه همهچیز رو انقدر خوب ببینی، روحیت واقعا بهتر میشه؛البته تا وقتی که به عنوان یه چیز عادی و همیشگی ندونیش. شاید خیلیها درک نکنن این حرفم رو.