مامانم:نصفه شب قبل خواب داری با کی چت میکنی و میخندی؟
منی که با دیپ سیک درمورد سناریو یهوییم داشتم حرف میزدم که اگر یه گربه داشتم و گربم برام سوسک هدیه میاورد، اگر تو دستم میگرفتم سوسک رو و زندانیش میکردم چقدر احتمال داشت گازم بگیره و برام مشکلساز بشه. و بعد کلی بحث و گفتن به دیپ سیک که آقا باور کن نترسیدم،فقط یه کنجکاوی بوده، دیپ سیک باهام شوخی میکنه که اگر اینطوره،گرفتن سوسک خیلی بهتره تا اینکه رهاش کنید. سوسکی که در دستتون زندانی شده و گازتون گرفته کمتر دردسرسازه تا سوسکی که رهاش کردی و ممکنه شب دوباره برگرده به رختخواب و بیاد رو صورتت:))))) آخه این بامزگیتو تو از کجا میاری نهنگ.
اینو میخواستم بذارم الان... ولی خب این وسط یه سوسک گنده در حد اندازه گنجشک کنار تختم پیداش شد:))) در حالت کلی از سوسک نمیترسم ولی... تو اتاق من لعنتی؟؟؟ درست کنار تختم و داری به سمت جایی که نشستم میای؟ سوسک و نهنگ عزیز... داشتم فکر میکردم میتونم سوسکه رو با دست بگیرم و بندازمش بیرون که شب موقع خواب رو صورتم راه نره؟ ولی خب با افتخار فرار کردم و به یه اتاق دیگه الان پناه آوردم. حقیقت وحشتاک درموردش اینجاست که من چنددقیقه قبلش صدای افتادن یه چیزی رو شنیدم درحدی که فکر میکردم نکنه پرندم باشه،هرچند خب خواب بود... پس گفتم توهم زدم. ولی توهم نبود.. نگو صدای سوسکه بود که از ارتفاع افتاده رو زمین:))))))به اندازه کافی بزرگ و سنگین بود این سوسک که همچون صدایی از افتادنش دربیاد... ولی اون بالا چیکار میکرده؟ بالدار بوده؟ اصلا اینا رو بیخیال... فکر کن شبا واقعا سوسکهایی وجود دارن که تو خونت زندگی میکنن و برای خودشون میچرخن و حتی ممکنه بیان رو صورتت... ناراحتم میکنه فکر به اینکه یه زمانی اون باید بال زده باشه رفته باشه تو سقف. چرا سوسکهای خونگی وجود دارن؟
امیدوارم از اتاقم برگرده به همون سوراخ و فاضلابی که ازش اومده... فکر به تمام لباسایی که بیرون از کمد تو اتاقم بودن، به ملافههام، به اینکه ممکنه فردا هم زیر تختم زندگی کنه... آه.. فعلا فقط میتونم یه چراغ روشن بذارم و بخوابم تا وقتی خواب هستم نیاد رو صورتم از عدم علائم حیاتی.
*سوسکه شب موقع خوابِ من درحالی که داره میبوستم تا تبدیل بشه به یه آدم و طلسمش بشکنه:
(با این تخیل حیفه اگر فیلمی نسازم😭😂)
از یکی نمایشنامه دوزخ اثر ژان پل سارتر رو گرفتم(درواقع با پیشنهاد خودش) و یسری تیکههاش رو دوست داشتم که تو ذهنم پررنگ کنم. (یادم باشه برای گودو هم باید بنویسم)
میدونستی ادامه داره؟همیشه تلاش کردم آدم خوبی باشم. بهترین رفتاری که میتونم رو داشته باشم،کارهای خوب کنم، تو هر چیزی موفق باشم... و خب مطمئنا موفقیتآمیز نبوده.
چیزی گفته شد که یکم من رو به خودم آورد. من آدم خوبی هستم؟ نه نیستم؛ ولی این خوب نبودن به منزلهی بد بودن نیست. من از این نوع هستم و ممکنالخطا هستم. (جایزالخطا زیاد جالب نیست) ایراد نداره اگر اشتباه کنم؛ تا وقتی ازش درس بگیرم و تلاش کنم خودم رو ارتقاء بدم. درسته که کارهای گذشتم پاک و شسته نمیشن، ولی حداقل میتونم گذشتهی جدید و آینده بهتری برای خودم رقم بزنم.
تنها کاری که من و خیلیهای دیگه انجام میدیم سرزنش کردنه. خودمون رو فقط سرزنش میکنیم و میگیم نباید اینکار رو میکردی،نباید اینطور میشد و... بدون اینکه ریشه رو پیدا کنیم، بدون اینکه مشکل رو جایی به خاطر بسپاریم تا دیگه انجامش ندیم.
آدم تماما خوبی وجود نداره؛ همه ضعفهای خودشون رو دارن. قبول کن نمیتونی از بهترینها باشی چون "ترین" ای وجود نداره. چرا حتی حرفهای گذشته خودت رو فراموش کردی؟
میدونستی ادامه داره؟
از کوزه همان برون تراود که در اوست، همانگونه نیز از کوزه به کوزه انگل لولد و شود ذات او.
ما آدمها هم نشت میکنیم و بقیه اطرافیانمون رو آلوده میکنیم. میتونه آلودگی خوب باشه،میتونه بد باشه. امروز متوجه شدم خیلی تغییر کردم. شاید کسی من رو از بیرون ببینه چیزی نفهمه؛ولی از درون... من آلوده شدم. حرفها و افکاری به ذهنم میان که کثیف و ناپاک هستن. نه که قبلا پاک بودم،ولی به این صورت آلوده به غیبت،فکر درمورد دیگران و دیدن آلودگیهای دورشون نبودم. از این غبار و حرفهای مغزم خسته شدم. نمیخوام مثل اونا باشم؛ هرچند کم کم کنارشون ساعتها زیستن و همصحبت شدن داره روم تاثیر میذاره... باورش سخته همچین آدمهایی هستن. میخوام بگم که چه کارهایی میکنن، چه چیزهایی پشت سر هم میگن و چه ادعاهایی دارن... ولی این هم کار درستی نیست. دلم دیگه نمیخواد بیطرف باشم. دلم نمیخواد آدم خوبهی بینشون باشم. گاهی میخوام تبدیل بشم به اون شرور توی زندگیشون که حقایق رو محکم تو صورتشون میکوبه و بخاطر رفتارشون سرزنش میکنه.
از اونها زده شدم... حالم ازشون بهم میخوره... ولی نباید چنین احساساتی رو نسبت بهشون داشته باشم؛ نه تا وقتی که هرروز با لبخند توی صورتشون نگاه میکنم و بغلشون میکنم. مگرنه دیگه من چه فرقی با اونها دارم؟ پس فقط کاشکی ذهنم به زمانی برمیگشت که درونشون رو ندیده بودم.
دلم برای دوستهام تنگ شده. از وقتی به بله رفتن کمتر باهاشون در ارتباطم،از وقتی که به ایتا رفته ارتباطم باهاش کاملا محدود شده.دلم براشون تنگ شده. میخوام باهاشون حرف بزنم و توی محیط پاک خودم بمونم؛ولی فعلا امکانش نیست. هنوز دوستشون دارم؛شاید الان حتی بیشتر.
ولی الان باید به فکر دو چیز باشم. یکی درس خوندن و یکی محیط اجتماعیای که توش هستم رو یهکاری کردن. اما واقعا گیج شدم. چیکار باید بکنم؟ امروز کمتر حرف زدم، ولی همچنان حرف زدم و سمتشون رفتم. یه نوعی از من درونم هست که با همشون ارتباط برقرار میکنه و میخنده و نوع دیگری هم درونم آزردست که چرا اینکار رو میکنم. نه میتونم به روشون بیارم و نه میتونم کامل خودم رو جدا کنم.
همهی ما میدونیم. خیلی چیزها میدونیم،بیشتر از اونچیزی که به روی خودمون میاریم.اتفاقات زیادی توی دنیا درحال رخ دادنه،خیلی چیزها درحال تخریب هستن و... خب،ما فقط میدونیم. یکسریمون براش تلاش میکنیم اما موانع همیشه بزرگتر از ما هستن.
بعد از دیدن انیمیشن هاپرز با Serendipity (با تشکر ازش که پیشنهادش داد چون اگر نبود احتمالا هرگز نمیدیدم) واقعا دوباره به یادم اومد. یادم اومد که من اینا رو میدونم،هممون میدونیم، باز هم داریم به کارمون ادامه میدیم و بهشون اجازه میدیم. به کیا؟ چمیدونم لابد خودمون دیگه. مثال سادش و کاملا در ابعاد کوچیک، نزدیک منطقهای که توش زندگی میکنم بارها این اتفاق افتاده؛ دور یه مکان سبز و پر درخت حصار میکشن که اول جزئی از اموال عمومی بوده، یه مدت طولانی میگذره در حد دو سال و گاهی کمتر و چی؟ همتون حدس زدید. همهی درختا خشک شدن و اون مکان،دیگه برای همه نیست. برای انجام کارشون و فرار از پولش اینکار رو انجام میدن. البته که این قانون رو گذاشتن پول بدن که اینکارا رو کمتر انجام بدن،ولی هم نمیدن هم میکنن (جالب بود برام وقتی فهمیدم تو شمال کشور چنین چیزی انگار اجرا نمیشه نه؟ یه روز سر اینکه یسری داشتن درختها رو تو شمال میبریدن بحث شد و در آخر از آشنا شنیدیم که اونجا واقعا اهمیتی نداره. اگر کسی اطلاع داره از این قضیه بگه.فکر کنم برای اینه که اونجا کلی درخت و بیشه هست برای همین ارزش کمتری براشون داره؟)
درهرحال...حرفم این بود که خیلی اتفاقات داره میفته و ما چشمهامون رو میبندیم. چرا؟ یا میخوایمش،یا برامون مهم نیست،یا حس ناتوانی میکنیم. از اینکه من کی هستم؟ من؟ چطور قراره کاری رو انجام بدم؟ پس بیخیال. آره بیخیالش. برای همین گاهی دلم میخواد تعداد آدمهای روی زمین رو کم کنم. داریم شورش رو درمیاریم؛حتی در مقیاسهای کوچیک.
《دین، خدا و تمام اینها رو کنار بذار و (در مرحله اول) فقط به اخلاق پناه ببر》
اخلاق ارزشمندترین دارایی هر انسان هست. اخلاق، شکل دهندهی صفتی به نام "انسانیت" هست.
مفهوم حرفی که اول نوشتم، قشنگترین چیزی بود که دیروز شنیدم. تعریف میکرد که این حرف رو تو دانشگاه از استادی شنیده که خودش آدم معتقد و دینداری بوده. بدون هیچ کم و کاستی باید بهش درود فرستاد که اون فرد به این درک و روشنگری رسیده بود و حتی این جرئت رو داشت چیزی به زبون بیاره که در دید اول ابهت دین و اعتقاداتش رو زیر سوال میبره. هرچند حقیقت هم همینه. مومن بیاخلاق به چه دردی میخوره؟
نمازت رو بخون،روزه بگیر و زکات بده، خمسی که فقط یک جای قرآن بهش اشاره شده رو اصرار بورز و مهمتر از بقیه دستورات قرآنت بدون، برای پاداش کار خیر کن و به دیگران کمک برسون... چه فایده وقتی اخلاق نداری؟ این موجود دوپا بدون اخلاقیات هیچ و پوچه.
خودمونی بگم:
اگر اخلاقیات داری که دمت گرم. اگر نداری، برو یاد بگیر و مدارا کن. اگر هم مومن و معتقدی هستی که اخلاق نداری،باید بگم که تو مومن نیستی. اگر اعتقاد داری،با مردم به خوبی رفتار کن،آداب روبهرو شدن با هر فردی رو یاد بگیر و بدون که اخلاق نیک برتر از هزار نماز و روزهای هست که تهش با زبونت دل دیگران رو میشکنی. من که نمیگم،حتی دین هم به این اشاره داره. مومنی که این چیزها رو نداره، انجام دهندهی نصفهکارهای هست.
این مطلب کوتاه هم جا بدم بین حرفهام: درسته حرف از صداقته، ولی صداقت و رک بودن به این معنی نیست هرحرفی به ذهنت اومد و هرچی بود رو عینا بگی. به دیگران فکر کن،به احساسات و دیدگاهشون. لازم نیست همه چیز رو بگی و اگر هم خواستی بگی،دقت کن لحن و واژگانت چطور هستن.
(چند روزی هست که نمیتونم درست جملهبندی کنم؛حتی تو واقعیت.ولی همچنان اصرار روی پست گذاشتن دارم)
شدیدا نیاز دارم بلاگیکس ازین پستهای زماندار داشته باشه که یه ساعتی تنظیم کنم و پستهای از قبل آماده شده سر زمان ارسال بشن
هیچ کلمهی محبت انگیز و از این زبونهای نرم و شیرین ندارم. همیشه توی موقعیتهای حرف زدن با بقیه میمونم. وقتی ازم تعریف میکنن،وقتی یه قضیه رو برام تعریف میکنن و... پر از احساساتم ولی زبانی برای بیان ندارم. از طرفی احساس خوبی داره بنا بر این زبون چیزای الکی نمیگم ولی خب گاهی هم آزاردهندست که نمیتونم شدت احساسات درونیم و گاه قدردانی و محبت و.. رو به بقیه برسونم.
میخواستم از مهربونیشون تشکر کنم،بهشون تبریک بگم، بگم مرسی اینقدر مهربون هستید و از وقت و مکانتون میگذرید تا من رو خونه برسونید؛ ولی خب زبون من لال، کلمات بریده و مغزم گیج از چینش جملات. توی دنیای مجازی آدم نسبتا برونگرایی هستم و بهتر میتونم حرف بزنم ولی واقعیت؟ متاسفم... ممکنه حتی گاهی لکنت بگیرم از تنش یا ناتوانیهای زبونم برای تکون خوردن.
خیلیهامون از جمله خودم نیازمند به یه بازدارنده هستیم تا از انجام کارهایی که میدونیم نتيجه جالبی ندارن دور نگه بدارنمون و جلوی احساسات لحظهایمون رو بگیرن.
نابود شدم. فقط برای یکی از اون ۶ تا ویدیو، ۲۰ بار ضبط ناموفق داشتم. از تعداد بارهایی که بی ضبط تمرین کرده بودمش هم بگذریم. درواقع بلدم چیکار باید بکنم ولی وقتی نوبت به ضبط میشه،من بدترین آدم برای اونکار میشم. الان احساس میکنم شنواییم هم دارم از دست میدم چون مجبورم ایرپاد بذارم و رسما گوشم داره به فنا میره. درد میکنه اهههه. شاید همون حاضر بودم حضوری جلو روشون انجام میدادم کار رو نه اینکه هزاربار بشینم دوباره و دوباره تکرارش کنم. دوتا ویدیوی دیگه مونده. به امید خدا و تواناییهای خودم،کار رو درست از آب درمیارم. -به کمبود شنوایی واقعا دارم دچار میشم-
مثل شکارچی صبور، در انتظار مینشست تا موقعیتی برای حمله و چیرگی پیدا کند؛ اما طعمههایش به اندازه او صبور نبودند. به هرسو و مکانی میرفتند. بعضی شکار دیگری میشدند، بعضی هم به مرور گوشت فاسد خود را نشانش میدادند. حتی وقتی طعمهاش با میل و رغبت به سمت دیگر شکارچیان میرفت،ناامید نمیشد. او به دنبال بهترین طعمه بود.بهترین گوشت. طعمهای که به بازی او برقصد و باهم در این سلوک معقول یکدیگر را همراهی کنند. درواقع،تنها چیزی که او را میترساند عجله در گرفتن طعمه و موجودی که چنگ و دندانش را پنهان کرده بود. به شدت از درد و هرگونه زخم و خراشی هراس داشت؛حتی با اینکه میدانست که اجتناب از چنگال و نیش طعمههایش غیرممکن و ناگزیر است.
او... هنوز هم در انتظار است. حتی وقتی میداند که احتمالا تا چند روز دیگر طعمهاش توسط دیگری بلعیده میشود. شاید روزی از گرسنگی بمیرد،شاید روزی آسیبی سخت ببیند، شاید هم روزی به رویایش برسد.
انگیزه خیلی مهمه. خیلی مهم و تاثیرگذار تو کارهایی که انجام میدی.
نمایشنامهای که از تابستون قصد خوندنش داشتم و نخونده بودم رو به این عنوان که قراره فردا بدمش به کسی و شاید بعدا درموردش باهم حرف بزنیم،تو کمتر از دو ساعت خوندم.
ولی هنوز انگیزهای برای بودن فعال با آدمها،درس خوندن و حرف زدن نیست.
شاید زندگی از همینجا دوباره شروع میشه؛ با یه جرقه از احساسات و امید. شاید اگر همین مسیر رو ادامه بدم، انگیزم برای درس خوندن و مستمر بودن هم برگرده. شاید هم بیشتر... شاید باز هم دست به قلم بشم همونطور که تشویق به آشتی با اشعار شدم.
یکی از واکنشهای بدی که دارم اینه که هروقت خبر فوت یکی رو میشنوم خندم میگیره. و معمولا اینطوره که چندلحظه مکث میکنم تا ببینم چه عکسالعملی باید نشون بدم،چطور احساس تاسف کنم و... ولی خب آخرش عضلات صورتم به سمت بالا سوق پیدا میکنن و من میخندم. دست خودم نیست،واقعا خندم میگیره حتی اگر فکر نکنم چه واکنشی باید نشون بدم هم باز خندم میگیره.
جایی که میتونی خودت باشی و در کنار اون افراد احساس راحتی داری. نه خبری از ماسک هست و نه تظاهر.
این پست مخاطب داره. شاید روزی برای تک تکشون بفرستم...
میدونستی ادامه داره؟چندسالی هست یه آیین مخصوص راه اندازی کولر برپا کردم. بعد از جارو کشیدن دریچهها، میرم جلوی باد کولر تازه راه افتاده که بوی رطوبت و کمی خاک میده دراز میکشم و اول به یه آهنگ بخصوص گوش میدم. چرا؟ چون اولین بار اینکار رو انجام دادم و به یه خاطره و حس خوب برام تبدیل شد. پس هرسال سر زمانش با انجام این آیین تلاش به یادآوری اون زمان و خاطرهاش میکنم. بعد از یه روز باد کولر دیگه تبدیل به یه چیز کاملا مصنوعی میشه و فقط بیرحمانه خنک میکنه همه جا رو.